ترشی بار گذاشتن آناجان کجا و ترشی های ما کجا؟
یادش بخیر از وقتی تاتی تاتی راه رفتن را آموختم تا زمانیکه قدم به مدرسه بگذارم شب های چله و دیدارهای نوروزی چشم به در می دوختم که آقا مصطفی شاگرد پدرم به دیدارمان بیاید. پدرم نجار بود و کارش ساختن ماشین های مخصوص باد دادن گندم (بوغدا ماشینی) که بعد ها یک الک مخصوص هم به آن اضافه کردند تا آفتاب گردان هم باد بدهند. و مبل و صندلی و درب و پنجره.
آقا مصطفی که سن و سالی داشت و از پدرم بزرگتر بود، شاگرد کارکاه نجاری آن سالهای پدرم بود. شاگردی وفادار که علاوه بر کارکردن شریک غم و شادی مان هم بود. آقا مصطفی چله و شب عید هیچ وقت فراموشش نمی شد و به همراه همسر قد کوتاهش که قدش تا شانه های آقا مصطفی هم نمی رسید به دیدنمان می آمد با یک خربزه زرد رنگ و درشت زیر بغل. و ما بچه ها بیش از آنکه در آن ایام منتظر آقا مصطفی و عیالش باشیم چشم براه خربزه بودیم. در آن وقت سال که بغیر از خرما و کشمش و سنجد میوه ای یافت نمی شد. خربزه آوردن او باعث تعجب ما بچه ها می شد. خربزه های آقای مصطفی به جای آنکه شیرین باشند. بسیار ترش مزه بودند و ما قبل از خوردن بایستی چندین بار آب لب و لوچه مان را با آستین پیراهن ویا کت مان پاک می کردیم. بعدها که کمی بزرگ تر شدیم ، فهمیدیم که عیال آقا مصطفی در فصل تابستان خربزه ها را خریده و توی خم سرکه( بیشتر تفاله سرکه) می اندازد و در چله زمستان و یا دم دمای عید در می آورد و یکی را به عنوان کادو به خانه ما می آورد.
آن از ترشی بار گذاشتن آن سالها و این هم ترشی های ما! راستی در خانه شما چگونه ترشی بار می گذارند؟ نکند شما هم ترشی را از مغازه ها می خرید؟ البته چندان فرقی هم نمی کند. وقتی سرکه را از مغازه می خرید و کرفس و گل کلم و هویج و شلغم و لوبیا و فلفل و گوجه و... خلاصه هر چه هست. بعد می دهید یکی دیگر برایتان خرد می کند و تمیز می کند و می آورد و زن همسایه می آید و ترشی را بار می گذارد که مثلا او وارد تر است و چله زمستان سراغ ترشی می روید و می بینید آبش مثل دوشاب کش می آید و همه مخلفاتش لهیده شده اند و دور می ریزید و یا آنقدر بی مزه شده است که به ضرب و زور نمک و غیره مصرف می نمایید، چه بهتر که حاضر شده اش را از مغازه تهیه فرمایید.
اما بگذارید برگردیم قدری به گذشته و ببینیم که مادرانمان چگونه ترشی می انداختند؟
سرکه انداختن
اوایل پاییز زمان سرکه انداختن بود. انگورهای رسیده و غالبا از خوشه ریخته شده را (گیله) می خریدند و بعد از تمیز کردن و شستن درون ظرف های بزرگ سفالی (خم) می ریختند و درش را با پارچه ای می بستند و جلو آفتاب می گذاشتند تا خوب به عمل بیاید و تخمیر شود. البته سرکه گذاشتن همین جور الکی نبود و آداب و رسوم خاصی داشت. معمولا زنان خانواده دور هم جمع می شدند و سرکه را شراکتی درست می کردند. بعضی از زنها عقیده داشتند که در منزل آنها سرکه به عمل نمی اید و لذا در منزلی دور هم جمع می شدند که به اعتقاد آنها سرکه خوب به عمل می آمد.
هنگام تمیز کردن انگورها و شستن آنها سعی می کردند حرف های شاد و خاطره های خوب نقل کنند و از طرح مسائل اختلاف انگیز خودداری کنند چرا که اعتقاد داشتند که سرکه برای غذای سالیانه شان در فصل زمستان است و اگر با دلخوری و غم و غصه و دعوا و مشاجره همراه باشد، خوش یمن نمی شود و سالشان به نیکویی سپری نمی شود. غالبا زنهای حوان به کار مشغول می شدند و گیس سفید ها به دعا و نیایش که انشاا... زمستان با خیر و خوشی بگذارد و با سلامتی و شادکامی همراه باشد.
گیس سفیدها علاوه بر دعا و نیایش به نظارت هم می پرداختند و دستورات آنها مو به مو اجرا می شد تا سرکه درست به عمل بیاید.
بعد از آماده شده و خم را بیخ دیوار چیدن باید یکی دو هفته ای صبر می کردند و در این مدت گیس سفید ها هر چند وقت یک بار به خم ها سر می زدند تا وقت به عمل آمدن سرکه فرا برسد که این را از بوی تند و ترش آن که در فضای حیاط می پیچید می شد احساس کرد.
خالی کردن محتوای خمره ها و از سافی پارچه ای گذراندن و سرکه زلال بدست آوردن هم برای خود آداب و رسومی داشت و بعد تقسیم سرکه بود که به هرکدام از زنهای خانواده بر اساس بچه و تعداد نان خوری که داشتند تقسیم می شد. باقی مانده و یا تفالی سرکه هم در خمره ها دوباره جا می گرفتند( تیلیف) که در توی آن خربزه کال(قیرایا خیرچا) و هندوانه های کوچک(زیوه قاپوزی) و خربزه رسیده می ریختند. و ترشی انها را بار می گذاشتند.
ترشی گذاشتن
سرکه آماده بود و پس باید ترشی ها هم ردیف می شد. هر زنی بر اساس سلیقه اش و بیشتر بر اساس خواست خانواده اش ترشی می گذاشت.
هفته بیجار که ترشی انواع میوه ها بود مثل سیب و به و گوجه فرنگی های کوچک( الچه بادمجان) و ...مان ترشی هفت قلم که غالبا هم از هفت میوه و یا غیر میوه تشکیل نمی شد و مخلفاتش بیش از هفت رقم بود.
ترشی بادمجان( قره بادمجان ترشی سی) که بامجان ها را نیم پز می کردند و شکمش را خاله از تخم کرده تویش سیزی و هویج و شلغم خرد کرده می تپاندند.
ترشی فلفل(بیبار ترشی سی) ترشی تند و تیزی که محتوایش باز سبزی مخصوص ترشی بود و فلفل های کوچک و تند. که هواداران زیادی داشت البته در مردان خانواده.
مخلفات اکثر ترشی ها هم همان میوه ها و سبزی ها و ریشه های خوراکی محلی بود مثل هویج- شلغم ترشی- سبزی های معطر و مختلف- سیب- به البته از نوع ترش مزه اش- کلم- گوجه فرنگی- بادمجان- گوجه فرنگی کال و نارس- فلفل ریز( فلفل دلمه ای بعدا مد شده)- و البته بعضی از ادویه جات و خیار بدل آباد هم بود و ....
ترشی های دیگری هم بود که از ذکرش می گذرم و گفتیم ترشی دیگر از شورترشی ها همان که این روزها بجای خیار شور و با آب گوجه فرنگی و یا آب فلفل دلمه ای قرمز درست می کنند، خبری نبود.
ترشی انداختن هم مثل سرکه گذاشتن آداب و رسوم خاص خودش را داشت و معمولا دسته جمعی بود و با نظارت گیس سفید ها و مادر بزرگ ها و صد البته تلاش می کردند که هیچکدام از افرادی که در کار ترشی کمک کار می کردند ناپاک نباشند و در صورت امکان وضو داسته باشند تا ترشی برایشان خیر و برکت به همراه داشته باشد.
راستی شما می دانید امروزه در خانواده ها چگونه ترشی درست می کنند و چند نوع ترشی داریم؟ حالا دیگر ترشی لیته هم جزو قدیمی ها و از مد افتاده ها شده. وقتی از پوست هندوانه مربا درست می کنند. ببنید که از چه چیزهایی ترشی درست می کنند. چغندر قند هم بخصوص از نوع لبو سرخش داخل ترشی هایمان شده است. ترشی هایی با رنگ و طعم و مزه های گوناگون ولی فاقد اصلیت. یعنی اینکه همه چیز از مغاره ها خریده می شود . بدون هیچ آداب و رسومی در درون خانه ها و آپارتمان ها و تک و تنها و شاید با کمک حضرت اقا. همین. نه دور هم جمع شدن و نه مراسمی به جا اوردن و نه دعای خیری بدرقه اش کردن و نه مساله پاکی و ناپاکی و وضو و بی وضویی را رعایت کردن.
آن زمانها سالی چنذ بار اعضای یک خانواده درو هم جمع می شدند؟ غیر از عروسی ها و عزا ها و سوگواری ها و اعیاد ؟ چند تا را ردیف کنم: سمنو پزان- قیله پزان(قووورما) که برای هفت همسایه این طرف هفت همسایه آن طرف هم اشکنه می بردند- ترشی انداختن- پنیر کوبیدن( درست کردن پنیر کوزه)- مربا پزان- رب پزان- توت خوران(جمع شدن در منزلی که درخت توت دارد و فرستادن توت به تمام همسایه) ها اضافه کنید به اینها مراسم های افطاری و شب چله و ...
اینگونه مراسم ها حداقل اش این بود که خانواده را دور هم جمع می کرد و صمیمیت ها را بیشتر می نمود و روحیه معنوی گرایی را در افراد خانواده افزایش می داد و خوردن چنین ترشی هایی هم لذت بخصوصی داشت و ... حالا چی؟
داشتم همین ها را می نوشتم که عیال با فریادی تقریبا شبیه جیغ فرمودند: ترشی مان تمام شده. فردا یک شیشه ترشی بگیر. دقت کن که خارجی باشد!!!
چشممان روشن ترشی هایمان هم وارداتی شده اند!!!
خوی، شهر بدون سینما!!!
مثلا مقدمه
حالا که شهرمان بدون سینما شده، خوب است که قدری خاطرات نوجوانی و جوانی مان را ورق بزنیم(مگر حالا پیر شده ایم؟) قدری موی سفید بر شقیقه ها روییده و مقداری چین و چروک در پیشانی افتاده و یک کمی دور چشمها گودی رفته و بفهمی نفهمی یک مقداری قدمان خمیده شده و پاهایمان پارانتز بازو پارانتز بسته شده و یک همچین در دستانمان ویبره گذاشته اند که نشانه پیری نیست؟خدا پدر و مادر آفرینندگان تکنولوژی را بیامرزد که حتی برای پیری هم علاج پیدا کرده اند؟ گفتید رنگ مو؟ نه این که قدیمی شده و از مد افتاده! شامپوی مخصوص و سه زمانه، چندان هم گران نیست. کافی است بسته شامپو را باز کنید( البته در حمام) از هر سه قوطی قدری( به اندازه ای که در دستورالعملش نوشته) توی کف دستتان بریزید و بعد به موهایتان بمالید. می خواهید کم رنگ باشد و زیاد به چشم نیاید؟ سه دقیقه صبر کنیدو بعد بشورید. می خواهید پر کلاغی باشد؟ 6 دقیقه صبر کنید. می خواهید اصلا معلوم نشود که موهایتان را رنگ فرموده اید؟ روی موهای شقیقه تان شامپو نمالید تا قدری سفیدی شان معلوم شود و خیال کنند هنوز در اول دوران چلچلی عمرتان هستید. برای گودی پای چشم و چین های روی پیشانی هم کرم ها و پودرهای معجزه گر فت و فراوان هستند. لرزش دستان را هم به پای کار زیاد و فکر فراوان قالب کنید و پرانتزی بودن پاهایتان را به حساب ورزشکاری و گوژ پشتتان را با جلو راندن شکمتان مخفی سازید. حالا تا 60 سالگی هم جوان می مانید!!! این ها را گفتم فقط برای اینکه پیری تان را از منظر چشم ها مخفی سازید نه اینکه خدای نکرده به فکر تجدید فراش و از این حرفها بیفتید که کارو بارتان با لنگه کفش عیال است و باقی قضایا... برگردیم سر اصل مطلب خودمان، یعنی سینما.
سینما از دور
پدر و مادرمان سینما را حرام می دانستند به خاطر برخی حرکات جلف که نمایش داده می شد و پس سینما نمی رفتیم. عادت هم نداشتیم که تنهایی به سینما برویم. اما نوجوانی و سه باب سینما در سر راه هر روزه مان و عکس هایی که در ویترنشان نصب می کردند و صف جوانان که در نوبت صف بلیط بودند. ناخودآگاه جذبمان می کرد که ما هم با نگاه کردن به عکس ها و خواندن مجلات سینمایی بفهیم که آن تو در سالن تاریک سینما چه می گذرد.
فیلم آبگوشتی
تا ما به سنی برسیم و بفهیم که سینما یعنی چه، دور دور سينمای آبگوشتی بود. یعنی اینکه تازه در میدان رقابت، فیلم فارسی به فیلم هندی پیروز شده بود. گفتم فیلم آبگوشتی. یعنی فیلم هایی که قهرمانش در صحنه هایی حتما باید دیزی می خورد و با گوشت کوب به جان کاسه می افتاد مثلا سینمای مردمی؟ فیلم هایی که الکی خوش بودن را تبلیغ می کردند و نقش حادثه و اتفاق را در زندگی پر رنگ می نمودند و به تقلید از فیلم های هندی، اشکی در می اوردند و خنده ای به لب می نشاندند و در تمامشان یا دختری از فقیر فقراها در اثر یک حادثه به ازدواج پسری ثروتمند در می آمد و یا بر عکس. و یا اینکه دختر و یا پسر فقری در مرحله ای از زندگی اش کشف می شد که پدر و مادر فقیرش واقعی نیستند و پدر و مادر واقعی شان خیلی ثروتمند هستند وآنها را پیدا می کردند و خوشبختی سراغشان می آمد و چند ترانه سوزناک و یا شادی بخش هم چاشنی فیلم ها می شد و بیننده با این خیال که شاید در زندگی او هم از این اتفاق ها بیفتد. روزها و ماهها در همین رویاها سیر می کرد. تا روزی دیگر و فیلمی دیگر...
موج جدید
بعد از دهه ی چهل بود که موج جدیدی با ورود سینماگران جدید در عرصه ی فیلم سازی راه افتاد. سینما تا قدری جدی تر شد. با فیلم هایی مثل«گاو و رگبار و حتی همین قیصر»گاو که آمد با خودش مسائل فلسفی را به پرده سینما کشاند. رگبار دغدغه های روشنفکری را عیان کردو قیصر با مردم کوچه و بازار از غیرت و تعصب و مردانگی گفت. اما نتیجه چه شد؟
رگبار باعث شد فیلم هایی ساخته شوند که فقط به درد محافل روشنفکری می خوردند. گاو به خاطر درخشش در جشنواره ها فیلم های جشنواره ای را مد کرد و قیصر چاقو و کلاه مخملی و خون و خون ریزی در زیر بازارچه را به سینما کشاند تا جایی که فیلم های بسیار بی محتوایی فقط به ضرب و زور دشنه و چاقو و کلاه مخملی و کفش های تخم مرغی پاشنه خوابیده و داستان های بی خاصیت، پرده ها را در قرق گرفتند.
یادم می آید آن زمان هنوز واکمن و ضبط صوت های جیبی اختراع نشده بود و در هر خانه ای یک عدد از ان ضبط صوت های سیاه رنگ بسیار بزرگ یافت می شد. بچه محل های ما که عشق جاهلی داشتند یکی از همین ضبط ها را به سینما برده و آهنگ مخصوص راه رفتن آرتیست را ضبط کرده بودند و در خیابان سینا(سلامت بخش فعلی) در جنب حمام ممتاز(تخریب شده) در دالان باریکی که «داردالان» خوانده می شد. نوار آن آهنگ را گذاشته و راه رفتن جاهلی را تمرین می کردند.
اما همین سینما هم برای خان والا( ستم شاهیان) قابل تحمل نبود و برای تخریبش سیل فیلم های آن چنانی خارجی را به سینما ها سرازیر کردند که در پرده ی تبلیغاتی شان این جمله به چشم می خورد( ورود افراد زیر 18 سال ممنوع است) ولی از شما چه پنهان که هر وقت از مقابل سینما رد می شدم که اینگونه فیلم ها را نشان می دادند و به مشتریانش دقت می کردم. تقریبا همه شان افراد زیر 18 سال بودند و ان جمله را فقط برای افزایش اشتیاق نوجوانان می نوشتند!
آشتی با سینما
خیلی ها مثل خانوده ی ما به خاطر همان مسائلی که در بالا گفتم. با سینما قهر بودند و اصولا رفتن به سینما و تماشای صور قبیحه را حرام می دانستند. اما اتفاقی، باعث اشتی خیلی ها با سینما شد و آنهم پخش فیلمی مستند با عنوان «خانه خدا » بود. هر چند که این فیلم همزمان با تهران و شهرهای بزرگ در خوی به نمایش درنیامد و در اکران دومش یعنی دو سه ماه بعد در خوی به روی پرده رفت. ولی خیل مشتاقان خانه خدا را که نمی توانستند به سفر حج بروند و یا آنهایی را که رفته بودند و می خواستند تجدید خاطراتی بکنند. به سالن های تاریک سینما کشاند. به قول مرحوم جلال (آل احمد را می گویم) خانه خدا پای انهایی را به سینما کشاند که اصولا تا آنروز سعی می کردند از مقابل سینما هم رد نشوند.
خانه خدا فیلمی مستند و 90 دقیقه ای بود که بصورت رنگی و کاملا حرفه ای فیلم برداری شده بود. با نماهایی آنچنان طبیعی که تو خیال می کردی با همه حاجیان داری طواف انجام می دهی و یا مناسک دیگر را . بخصوص در رمی جمرات که اگر سنگی در دستت بود با تمام غیض به سمت پرده سینما و برای رمی شیطان پرتابش می کردی. فیلمی بدون داستان و بدون حاشیه پرداری اما چنان قوی و به قول معروف خوش دست که فروشش از تمامی فیلم های داستانی آن زمان فراتر رفت.
بعد از آن دیگر از اینگونه فیلم ها خبری نشد و باز همان اش و همان کاسه ی قبلی برقرار و من بر این خیال بودم که نکند این فیلم را فقط برای شکستن قبح سینما در افکار برخی از مردم ساخته بودند؟!
سینماهای خوی
تا قبل از سال 47 خوی فقط دو سینما داشت که بر سر ساخت و درب ورودی یکی از آنها کلی مساله بوجود آمده بود . سالن های سینما از 4 قسمت تشکیل می شد. جلو پرده 5 ریالی بود. قسمت وسطی 10 ریالی و قسمت انتهایی سالن که لژ بود و برای خانوده ها که اکثرا نبودند و مجردها در آن جولان می دادند 15 ریالی. یک قسمت هم بالن بود که با بلیط 10 ریالی می شد به آنجا رفت که مخصوص کسانی بود که می خواستند خودی نشان بدهند و در وسط فیلم دستشان را بلند می کردند و در مقابل نور آپارات قرار می دادند تا سایه اش روی پرده بیفتد و چند فحش آبدار از قسمت 5 ریالی ها به سمتشان پرتاب گردد و غش غش بخندند.
سال 47 بود که سینمای دیگری قد بلند کرد با صندلی های مبله و بدون بالکن و قیمت بلیتش 20 ریال و همه سالن به یک قیمت و فیلم های اکران اول یا دوم را می آورد و مشتری های خاص خودش را داشت و لژ کوچکی داشت برای خانواده های تازه بدوران رسیده و اغلب خانواده های روسای وارداتی از دیگر شهرها.
دهه پنجاه و سینما
در دهه ی پنجاه و بخصوص در سالهای بین 54 تا 57 (قبل از پیروزی انقلاب) بود که برخی از فیلم ها در انتقاد از وضعیت آن زمان و انتخاب لحنی متفاوت از صراحت بیشتری برخوردار شدند و فیلم هایی مثل گوزنها و سفر سنگ پدید آمد ولی از حق نباید گذشت که اینگونه فیلم ها فقط بخش کوچکی از آن سینمای قبل از انقلاب بودند و باقی همان فیلم های آن چنانی و روابط آن چنانی تر پشت دوربین که گاهی وقت ها وقیحانه در نشریات آن زمان هم می آمد.
بعد از انقلاب
انقلاب اسلامی نقطه ی آغاز تحول در خیلی از مقوله های هنری از جمله سینما بود. اگر از اوایل انقلاب که هنوز منشور سینما شکل نگرفته بود و اداراتی مثل ارشاد اسلامی پدید نیامده بود بگذریم که در این دوره برخی از همان فیلم فارسی ساز ها بلافاصله رنگ عوض کردند.( این رنگ عوض کردن در هر صنفی و گروه و دسته ای پیدا می شود) و فیلم های آبگوشتی را با موضوعات انقلاب پیوند زدند و آن هم پیوند نا متناسب و خواستند همان باشند که بودند ولی با رنگ و لعاب جدید. ولی حنایشان خیلی زود رنگ باخت و سینمای پس از انقلاب پی ریزی گردید که در پشت صحنه اش روابط آن چنانی معنی نداشت و در مقابل دوربینش مردم را فیلم نمی کردند تا جیب هایشان را پر بکنند.
برخی از متفاوت های قبل از انقلاب و بعضی از آنها که با انقلاب رشد کرده بودند سینمای جدید ایران را پایه گذاری کردند.
اما اوج این سینما و باید بگویم نطفه اصلی این سینمای به اصطلاح اهل فن« معنی گرا» در جبهه های جنگ بسته شد. آنهایی که دوربین بدست گرفته بودند تا به همراه تفنگشان هم با دشمن بجنگند و هم از صحنه های همیشه ماندگار برای درج در تاریخ فیلم ثبت کنند. به عرصه سینما کشیده شدند و فیلم هایی آفریدند که اگر همه ی آن همه ایثار و فداکاری را نمی توانست نشان بدهد ولی در ثبت خیلی از همان لحظه ها موفق بود. مثل فیلم «مهاجر».
پایان جنگ همین افراد را بطور تمام وقت به سینما کشاند تا از لحظه هایی بگویند که فقط خود شاهد بودند و چه زیبا آفریده شدند برخی از آنها و چه زیباتر بعد از جنگ را هم به نمایش گذاشتند و مرثیه هایی در کم رنگ شدن ارزش ها در زرق و برق مصرف گرایی و مقام پرستی سرودند.
استفاده از بیان طنز در بیان لحظه های شکوهمند جنگ و یا بهتر بگویم دفاع مقدس اوج استعداد فیلم سازان ایرانی را به نمایش گذاشت. فیلم «لیلی با من است» را می گویم. که جسورانه بود و خوش ساخت و نفس گیر. و مرثیه ها را اگر یاد کنم. فیلم همیشه دیدنی«آژانس شیشه ای» را که دیده اید. همان که هر وقت می بینی حرف های تازه ای برای گفتن دارد.
نمی خواهم به مسائل دیگر و اینکه چه شد که آن سینما کم رنگ شد و تماشاگرانش را از دست داد و کار بجایی رسد که برای جلب تماشاگر هر رطب و یابسی را بنام فیلم طنز قالب کردند تا سالن ها پر شود و فیلم ها مشتری پسند و...
... و اما خوی به دقیقه اکنون
یکی از سینماهایمان که بعد از انقلاب برای همیشه تعطیل شد و برای اینکه پارکینگش کنند, چشم شهرداری به دنبالش افتاد و برای اینکه پاساژ و مرکز تجاری اش کنند، چشم بعضی از تعاونی های مسکن. جالب است؟ نه؟ برای ساخت مسکن تعاونی تشکیل می دهند و ناگهان می بینی حضرات مسکن ساز، تجاری ساز شده اند و یک روز فیلشان یاد هندوستان می کند که میدان تره بار بسازند( حضرات کار شهرداری را می خواهند راحت کنند) روز دیگر سراغ یک مجتمع تجاری دیگر و لابد همه برای انجام امر خیر و نه مساله درآمد و سود و از این حرفها...
به هر حال ما ماندیم و دو باب سینما که یکی فیلم های عهد بوق را نشان می داد و مشتریانش بیشتر کارگرانی که می خواستند از تعطیلی جمعه شان استفاده نمایند و دمی و لحظه ای دفه و گره و تار و پود مثلا قالی بافی را از یاد ببرند و یکی دیگر که در دهه 70 فیلم های اکران اول را می اورد و فروشش از همه سینما های استان بیشتر بود( این را خودشان آمار داده بودند) بعد رفته رفته فیلم های اکران دوم و سوم را آورد که قبل از آن سی دی اش دست مردم رسیده بود و تماشایش کرده بودند و پس تماشاگر اینطوری بود که از سینما قهر کرد و موضوع زیان دهی پیش آمد.
حالا آمده اند و نشسته اند و جلسه کرده اند تا چاره کار را بیابند و دم دست ترین راه را انتخاب کرده اند، یعنی تعطیلی موقت ( و بهتر است بخوانیم تعطیلی دائمی) چرا که وقتی طرح و برنامه ای نداری و بودجه و اعتباری تخصیص نیافته و باید دست بدامن ارگانهای دیگر شوی تا کمک ات کنند( چگونه و چه مقدار؟ تو که طرح نداری؟) پس یعنی سینما بی سینما. شما را بخیر و ما را به سلامت.
نمی گویم تعطیلشان نکنید. نمی گویم قدیمی نیستند و نیاز به تعمیر ندارند. نمی گویم از نظر ایمنی مشکلی ندارند. اما آیا حق ندارم بپرسم : شما که به فکر ایمنی تماشاگران بودید چرا درب خروجی سینما را بستید و مغازه اش کردید و اجاره دادید؟
در همین سینما انقلاب چند مغازه اجاره داده اید؟ آیا ساختمان آنها قدیمی نیست؟ آیا اگر ساختمان سینما زبانم لال ریزش کند، آن مغازه ها آسیب نخواهند دید؟ چرا آنها را تعطیل نکردید؟ در قراردادشان آمده که جانشان پای خودشان است؟
سینما ها را بستید! باعث رونق کار سی دی فروشان شدید( انشاا... از نوع مجازش) حتما فکری هم برای این همه بشقاب و سینی های روئیده بر پشت بامها کرده اید! اما کارگران چی؟ با بیش از 20 سال سابقه کار!!! به آنها هم فکری خواهید کرد. خاطرات ما را چه می کنید؟
آن زمان که خوی سینما داشت و شهرهای همجوار نداشتند. آشنایان و فامیل به بهانه سینما، روزهای جمعه به شهرمان می آمدند و مهمان سفره مان می گشتند ودیدار ها تازه می شد و حالا با تعطیلی سینماهایمان ما باید تلافی آن سالها را بکنیم برویم مرکز استان( شهرهای همجوار هم سینماهایشان بسته شده است و لابد آنها هم به بهانه تعمیر) و در منزل کدام آشنا و فامیل لش خود را بیندازیم ؟!!
اگر تبریز به این می نازد که شهر بی گداست. اگر کیش به این می بالد که شهر بدون سر و صداست. ما هم دلخوش باشیم که شهرمان شهر بدون سینماست. پس آفرین بر ما که در چشم به هم زدنی هم ردیف تبریز و کیش شدیم.
من به دنیا با باشم یا نباشم، مهم نیست, چون:
دنیا در من است
گپ و گفتگویی خودمانی با استاد سید محمد حسن ناصحی
سرآغاز و نقل یک خاطره
زمانی که رئیس ثبت خوی بودم. در همین خیابان امام یک بقالی وجود داشت که پنیرهایش معروف بود. رفتم و یک کیلو پنیر خریدم. گفتم چقدر شد؟ گفت: 34 ریال(می توانید حدس بزنید سال و ماهش را). گفتم: حاجی خودت کیلویی چند خریده ای؟ گفت: 33 ریال.
من اینطور به مدرسه می رفتم، شما چطور ؟؟؟
دیروز با برادر بزرگم رفتیم و کتابامو گرفتیم. و آوردیم که مادر، نخ و سوزن(ازون نخای لحاف دوزی و جوالدوز) آورد و ته کتابارو دوخت که زود پاره نشن. برادر بزرگم که امسال رفته بود کلاس سوم. نشست و با هم کتابامو ورق زدیم. فارسی بود و حساب بود و علوم. فارسی را بدست گرفتیم که پر بود از عکس های رنگی( بصورت نقاشی). برادر بزرگم مثل دانشمندی که به یه نفر بی سواد درس میده. شروع کرد به توضیح دادن که ... امونش ندادم و کتابو از دستش قاپیدم که: نمی خواد تو بگی. خودم بلدم.
صفحات اول کتاب که عکس های یک مرد بود. یک زن، بعد یک کودک کراواتی و بعد باز هم یک زن که می گفتند این هم دختر خونواده است که لابد اومده بودن در اول کتاب واسه من یکی پز بدن که لباساشون شیکه و الکی هم می خندیدن.زن و دختره با اون زلفای روی شونه ها ریخته که قدری خجالت کشیدم. آخه من حتی مادرمو بدون لچک ندیده ام و اینا ... حالا خنده شون واسه چی بود. نمی دونم.
بعد یه شیر آب بود که هیچ لوله ای نداشت و همینطور تو وسط صفحه آویزون بود و آبی می ریخت توی یک لیوان و زیرش چند کلمه که مثلا آب- آب و بابا – آب، اینارو آبجی برام خوند.
صفحه دیگه باز نقاشی بود وآبجی خطوتش رو خوند که: بابا آب داد و ماما آش داد.
این دیگه از اون حرفا بود. آخه، بابا عصری که به خونه می آد. با اون دستای پینه بسته که ولو می شه رو تشک و داد میزنه که : قیزیم موتککانی آت دالیما (دخترم اون متکا رو بذار پشتم) و بعد به من میگه:اوغول بیر لیوان سرین سو گتیر( یک لیوان اب خنک بیار) و بعد به دادشی می گه که: گل بیر منیم کورکلریمی ایاقلا که آغریدان اولدوم( بیا جفت پا رو پشت و کتف و شونه هام برو که از درد مردم) و من و داداشی سر اینکه کدوممون کتفای بابارو لگدمال مال کنیم، دعوامون میشه و بابایی همانطور که دمرو دراز کشیده . دادش در میاد که: بازار یتیم لری بوغوشمایین. ایکی ییزده ایاقلایین!! (پدر سوخته ها دعوا نکنین . دوتایی برین رو کتفام) چطوری میتونیم از بابامون آب بخوایم که این کتاب نوشته؟
حالا ماما آش دادش را قبول داریم که آش و کله جوش و دم پختک و شوربا( آبگوشت بدون گوشت و بدون نخود) و گاهی شبای عید و چارشنبه سوری هم رشته پلو با خورشت لپه و پیاز و سیب زمینی به خوردمون میده و ما عید به عید رنگ و روی پلو رو می بینیم . که با پنج انگشتمون پلو رو تو حلقمون می چپانیم و مادره جیغ میکشه که: اله بیر اصلن پلو گورمه ییب لر، ساجیلانارسیز آدام کیمین ییین (مثل اینه که اصلا رنگ پلو رو ندیدین؟ یواش یواش بخورین تا دل درد نگیرین) اما از بابایی آب خواستن اگه خجالت هم نداشته باشه. بخدا دل شیر می خواد.
تو صفحات بعدش عکس یا همون نقاشی یه پسر و یه دختر بود. که خدا روز بد نده. پسره شورت پوشیده بود که آبجی گفت: شورت نیس و شلوارکه، اینو معلممون گفته. من که خجالت کشیدم. چی معنی داره که پسره شورت به پاش باشه و کیف تو دستش و بره مدرسه؟
آبجی گفت: این دختره که دامن پلیسه پوشیده اسمش سارا ست و این پسره شورت پوش هم دارا است. که من خنده ام گرفت که: آبجی دروغ بی دروغ. مگه دارا هم اسمه که این پسره نیم وجبی قرتی واسه خودش انتخاب کرده؟
شما بگین دارا اسمه؟ آخه تو محله ی شما کسی اسم بچه شو دارا می ذاره؟ تو محله ی ما و حتی تو فک و فامیل ما هیشکی از این اسمای قرتی نداره!
از خجالت و ناراحتی کتابو پرت کردم وسط اتاق و آب غوره گرفتم: من مدرسه نمی رم.
عصری که چه عرض کنم. شب هنگام که پدر اومد و ما جفت پا رفتیم و پشت و کمر و کتف هاشو لگدمالی کردیم و آب خنکی هم گیراند و مادر به سراغ بقچه ی پدر رفت و بازش کرد و نخود چی کشمش و از این جور چیزها را برداشت و تو ظرفی ریخت و دستت درد نکندی حواله ی پدر کرد(کیشی اللرین آغریماسین)که برای ریختن ته جیب بچه ها خرت و پرتی خریده. اومد و دست منو گرفت و برد صندوق خونه.( یا همان انباری های امروزی) .فین دماغمو با گوشه ی دامنش گرفت و دستش را توی آب پارچ خیساند و به سر و رویم کشید و بعد با همان گوشه ی دامنش چنان به صورتم کشید که انگار می خواس همه ی چرک ها رو پاک کنه. شلوارم را که سرزانوهاش در رفته بود و طشتک زانوهای چرکی و زخمی ام از توش نمایان بود. از پام درآورد که کمی سرخ شدم. شلوار نویی به پام کرد که از کوتاه کردن یکی از شلوارهای پدر بدست اومده بود و دو طرفش بند وصل کرده بود که نمی تونستم کمر بند ببندم. اینو مادر در مقابل اعتراضم گفت. بند های شلوار را ضربدری رو شونه هام انداخت و یه پیرهن راه راه سفید و مشکی( به قول امروزی ها، تی شرت) که گلوبندکش تنگ بود و سرم توش گیرکرده بود. به زور توی تنم چپاند و دستی به سرم کشید که همین دیروز با ماشین نمره 2 زده بودند و حسابی کله کدویی شده بودم. بعد گفت: گئت ددن بویووا باخسین(برو پدرت قد و بالات رو ببینه). رفتم و پدر همانطور که دراز کش نیشسٌه بود. زیر چشمی وراندازم کرد و زیرلبی گفت: بازار یتیمی اله بیر دوختور، مهندیس اوغلودی ( وروجک مثل پسر دکتر مهندسا میمونه). حالا من کله کدو چطوری به پسر دکتر مهندسا میموندم. خدا میدونه...کله صبحی با ناز و نوازش و سپس داد و فریاد و بعدتر با نیشگون های حسابی مادر از خواب پریدم و دوباره با مادر توی حیاط رفتن و پاک کردن فین دماغ با دو انگشت مادر زیر شیر آب و دست و صورت را شستن و همان لباس ها را به زور توی تنم چپاندن و چایی شیرین و نون و پنیر توی حلقم چپاندن و بهت و حیرت من که هر چه به شلوار و رختخوابم نیگا کردم خیس نبودند و نمیدونم چرا چایی شیرین به من دادن. آخه پدر هر وقت ما یه چیزی می خواستیم می گفت: یئرینه یاش ائله مگی بس دگیل ، هله شیرین چای دا ایسته یور( خیس کردن جاش بس نیس و چایی شیرین هم می خواد) و من یقین کرده بودم که فقط به بچه هایی چایی شیرین میدن که جاشو خیس کرده باشه. بعد، کتابها زیر بغل و دست در دست داداشی که گفتم کلاس سوم بود. راهی مدرسه شدن. از اینکه کله صبحی بیدار شده بودم و خواب آلود نون و پنیر تو حلقم کرده بودن ناراحت و دمق بودم. اما نخود چی کشمش تو جیبام و « به » ترشاشیرین( داش هیوا) توی مشتم که می رم تو مدرسه و « به » رو لای در می ذارم و فشارش میدم و لهیده میشه و به دندون می کشم. کیفورم کرده بود.
دست در دست داداشی رفتیم مدرسه و نه پدر همرام اومد و نه مادر. نه دم به ساعت عکسمو گرفتن و نه دوربین فیلمبرداری آوردن. نه پدر تو اتولش سوارم کرد که اصلا نداشت و نه مادر اومد و در حیاط مدرسه منتظرم شد که ببیند آقا پسرش تو کدوم کلاس می افته
تو راه با داداشی لج کردم که من نمی رم و او کشان کشان منو می برد به همین خاطر دیرمان شد و تا به مدرسه برسیم. زنگ خورده بود و بچه ها همه با کله های کدویی به صف شده بودن. که داداشی گفت: حق نداریم تو صف بریم چون دیر کردیم. همین گوشه می ایستیم تا آقا ناظم بیاد و اجازه بده. بیخ دیوار ایستادیم و کلاس اولی ها رو تقسیم کردن و چهار تا کلاس اولی که در دومی اسم منو هم خوندن. بعد همه به ستون یک تو کلاساشون رفتن و آقا ناظم با چوب ترکه اومد سراغ ماکه چند نفری می شدیم.
گفت:اول سال و دیر آمدن؟ پدر سوخته ها؟ این دفعه چهار تا چوب می خورید و از دفعه بعد 10 تا خواهد شد. حالا هر کسی جرات دارد از این به بعد دیر بیاید به مدرسه.
چقدر کتابی حرف می زد. من اولش فکر کردم که داره درس میگه.چوب که بالا می رفت و پایین می اومد و داد بچه ها به هوا می رفت. من دلم هورری پایین می ریخت که نوبت ما شد و داداشی گفت: تقصیر من بود و بجای برادر کوچکم منو بزنین .
آقا ناظم همونطور که چوبو تو دستای داداشی می کوفت. قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت: سهم هر کسی برای خودش است و نمی خواهد تو فداکاری بکنی.
بعد نوبت من رسید که تو دستای کوچکم چهار بار چوب فرارفت و فرود آمد که مدرسه را رو سرم گذاشتم و ونگ ونگم همه رو خبردار کرد و با کمک آقا فراش رفتم سر کلاس که ته کلاس جا گرفتم. هنوز دستام ذق ذق می کردن و اشک چشام با فین دماغم قاطی شده بود که با آستین کتم چند بار پاکشون کردم و باز سرازیر شدن.
با خودم گفتم. گور مدرسه و درس و مشق. اگه معلم بیاد چنان کتابارو می کوبم تو سرش که دادش مثل من در بیاد و بعد فرار می کنم تا خونه مون. مگه میتون منو بگیرن؟ اگه به خونه برسم و اقا معلم دنبالم کنه. اونوقت حسابشو آنا جان می رسه.
یهو مبصر کلاسمون که از کلاس بالایی یا بود. داد کشید که برپا و همه برخاستن. مردی مسن تر از پدرم( خدا رحتمش کنه اسمش آقای مرزی بود) یه دفتر بزرگ با یه چوب ترکه تو دستش و با قیافه ی عبوس وارد کلاس شد که همه ی شجاعتم فرو ریخت و از ترس اینکه باز چوب ترکه تو دستام فرود بیاد. سر جام نشستم و جم نخوردم. نشون به همون نشون که تا پایان سال تحصیلی اگه از جیرجیرک ها هم صدا در اومد از من تو کلاس هیچ صدایی در نیومد.
من سبز می شوم
من سبز می شوم
در گلدانی که از دست تو-
-آب می نوشد
و شکوفا می شوم
از خورشیدی که از تو نور می گیرد
و پژمرده می شوم
آنگاه که تنگ بلور دستهایت
بی آب می شود
و می میرم
آن روز
که تو نور را از خورشید دریغ می کنی
پس بمان
آب شو
نور شو
تا من سبز شوم
و شکوفا گردم
سکوت
سکوت
سکوت
سکوت
پژواک همه ی ناگفته هایم
در ضرباهنگ عقربه های ساعت
شکست....
............
تو خیره که: حرفی, کلامی؟
من
فقط سکوت
و تو
هیچ ندانستی
همه ی حرفهایم را در سکوت گریستم
همه ی خودم را در سکوت گریستم
تو نشنیدی
تو ندیدی
تو رفتی
برای دیدن تو
برای دیدن تو
پلًکانی از ترانه می سازم
گلیم کهنه ی تن را
به یک بغل ستاره می بازم
برای دیدن تو
پیاله می زنم با خواب
برهنه می شوم با تب
و تشنه می شوم با آب
برای دیدن تو
تو خود بهانه ای اما
بیا همین امروز
چه دیر می شود فردا
برای دیدن تو
چراغ حادثه در دستم
حدیث گزمه و تاریکی است
و من شراب خورده ام, مستم
ریا, دو دم شمشیر
به چهره ای که می خندد
به پا برهنه ای چون من
دمی, هوای پاک می بندد
صفای دهکده در دستش
گرفته دستمال حریر
به من نهیب می زند هر شب
ببوس, بمان. برو و بمیر
در این شب دیجور
به زمهریر می خندم
برای دیدن تو
کوله بار زخم می بندم
صدا, اگر چه خاموش است
و خاطره هامان, فراموش است
حدیث عشق من و تو ...
هیس...ساکت باش
نه در
نه هم دیوار
فضای مرده ی این شهر
پر از چشم است
پر از گوش است
برای رفع تشنگی , نماز بارون بخونیم
هنوز پای دوچرخه های «هیرو» ساخت هندوستان به کشورمان باز نشده بود که در اولین دست انداز ماشه اش بشکند و چرخ جلو در برود و با سر به زمین بیفتیم و خون دماغ شویم.
دور دور دوچرخه های فیلیپس و هرکولس بود که انگار برای جاده های خاکی و مالرو ساخته بودند و در دست اندازها کم نمی آوردند. پدرم یکی از این هرکولس ها داشت که سه ترکه سوارش می شدیم. من جلو و روی میله ی بدنه اش می نشستم و پدر دوچرخه را می راند و برادر بزرگم روی ته بند عقب جا می گرفت.
جمعه های ماه مبارک رمضان تفریحمان این بود که با همین دوچرخه راهی روستای تازه کند(سرابدال ) می شدیم. روستای مادر بزرگمان(آناجان) به مهمانی و سلام و احوالپرسی دایی مادرمان( آقا مش قنبر) . و زیارت حاج شیخ(1). ماه رمضان از پذیرایی خبری نبود و گپ زدن پدر بود با دایی و گشت و گزار ما بود در میان باغات و خرمنگاه با آقا محرم که پسردائی مان بود.
یکی از همین جمعه ها بود و ما سوار بر دوچرخه و رادیوی سفید رنگ (تپاز) پدر در دستان من و در حال حرکت که در میان باغات کنار جاده حاج شیخ را دیدیم. از جاده نمی رفت و از میان باغات راهش را کشیده بود و به روستا می رفت.
پدر تا حاج شیخ را دید به احترامش سر من داد کشید که زود رادیو را خاموش کن و دوچرخه را نگه داشت و همه پیاده شدیم و به دیدار حاج شیخ رفتیم که چاق سلامتی و دستی بر سر من و برادرم کشیدن و از پدر اصرار که برسانیمتان و از حاج شیخ انکار که من همین طور قدم زنان می آیم و شما راهی شوید.
در طول راه پدر برایم تعریف کرد که حاج شیخ هر صبح راه می افتد و پای پیاده به شهر می رود و هر عصر باز پیاده برمی گردد و هیچوقت در جاده راه نمی افتد چرا که هر کسی می بیند. می خواهد او را با اسب و یا با ماشین( آنوقت ها پیکان هم درنیامده بود و تک و توک بعضی ها جیپ داشتند) برساندش و حاج شیخ نمی خواهد باعث اذیت مردم شود و به همین خاطر از میان باغات می گذرد.
به تازه کند( سرابدال) که می رسیدیم . زن دایی که ما «گلین باجی» خطابش می کردیم. زیلویی در ایوان می گستراند و تشک و متکایی و دایی و پدر بر رویش نشسته و گرم صحبت می شدند. این گلین باجی هیچوقت چارقدش«یاشماق» را از سرش باز نمی کرد و همیشه خدا گوشه ای از چارقد روی صورتش قرارمی گرفت و ما فقط چشمانش را می دیدیم. زنی بود لاغر و ترکه ای و بسیار قبراق و کاری. با اینکه پسرانی داشت و دخترانی و دختر بزرگش همسر دایی من بود و خلاصه اینکه سنی ازش گذشته بود. ولی هیچوقت در حضور پدر لب از لب باز نمی کرد و صحبتی و کلامی نمی راند و اگر حرف و کلامی داشت. بازوی یکی از پسرانش را فشار می داد و با هم به کناری می رفتند و پسرش برمی گشت و به نقل گفته های گلین باجی می پرداخت. مثلا می گفت: مادرم می گوید: خوش آمدید و صفا آوردید و قدمتان روی چشم و از این حرفها.
خانه ی دایی بسیار بزرگ بود و قسمتی از یک باغ بود و از درونش رودی می گذشت و در قسمتی از خانه طویله بود و چند گاو در آن بیتوته کرده و در قسمتی دیگر آشیانه ای و دهها مرغ و خروس در آن نشسته.
تا عزم بازگشت می کردیم. گلین باجی به سرعت به آشیانه ی مرغها( که اتافکی بود) می رفت و دو تا خروس را می گرفت و می آورد و بدون اینکه حرفی بزند, یکی را بدست من می دادو یکی را به برادر بزرگم بعد آهسته که کسی صدایش را نشنود در گوش من که بچه سال تر از همه بودم. آهسته می گفت: به عمه و عمه قیزی( مادر بزرگ و مادر من) سلام برسان. بعد راهش را می کشید و می رفت پی کارهای خانه.
خروس ها را که پاهایشان بسته بود از دو طرف فرمان دوچرخه آویزان می کردیم و راهی می شدیم.
حاج شیخ همیشه برایم شخصیت جالبی بود با آن سکوت و متانت همیشگی اش . هر وقت به روستا می رفتیم. حتما سری به خانه اش می زدیم که همیشه در بزرگش باز بود و هیچ کس نمی گفت که این بچه ها چرا آمدندو چرا قشقرق راه انداختند و حاج شیخ با سرو صدای ما از اتاق بیرون می آمد و در ایوان می ایستاد ما را تماشا می کرد و لبخندی تحویلمان می داد و برمی گشت به اتاقش.
آناجان به حاج شیخ که فامیلش بود. ارادت خاصی داشت. هر وقت به روستا می رفتیم . حتما به حاج شیخ سر می زد و با او می نشست و از او حرف و کلامی می شنید و آرامش می یافت و برمی گشت.
وقتی با خانواده به تازه کند می رفتیم و زنها در ایوان دایی می نشستند و گرم اختلاط می شدند. می رفتم و کنار مادر می نشستم و گوش می سپردم به حرف هایشان. بیشتر وقت ها از حاج شیخ صحبت به میان می آمد که اهل روستا همه ارادت خاصی به او داشتند و بدون چون و چرا از وی حرف شنوی داشتند.
من فهمیده بودم که حاج شیخ هر شب نماز شب می خواند و نماز شبش را در پشت بام برپا می دارد. چرا که نمی خواهد با بالابردن فتیله ی چراغ نفتی(لامپا) باعث بیداری و اذیت اهل خانه شود.
و همچنین فهمیده بودم که همسرش را سالها پیش از دست داده و تنها است و با پسران و دخترانش زندگی می کند و یا به شهر می رود و به حوزه ی علمیه و یا در خانه اش سرش به کتاب و دعا و قرآن است ویا مشکل گشای اهل روستا.
و دانسته بودم که منزلش تقریبا هیچوقت بدون مهمان نیست و از متشخصان شهر همیشه به مهمانی و دیدارش می آیند.
روزی آنا جان به بیان خاطره ای پرداخت و گفت: خشکسالی عجیبی پدید آمده بود و آسمان خسیس شده بود و باران نیامده بود و همه عاصی شده بودند و اهل روستا تصمیم گرفتند که بروند و در مسجد جمع شوند و نماز طلب باران اقامه کنند و رفته بودند پیش حاج شیخ که سر نماز بود و بعد از اتمام نمازش گفته بودند که بیاید و نماز باران برایشان اقامه کند و حاج شیخ گفته بود: بروید به سر کار و مزرعه تان که امروز حتما باران خواهد آمد.
اهل روستا ناباورانه و فقط به احترام حاج شیخ به مزرعه هایشان رفته بودندو گرمای آفتاب را تحمل کرده و چشم به آسمان بی ابر و گرم و خورشیدی دوخته که مگر در این هوای گرم و آسمان صاف و خورشیدی و بدون ابر و بی هیچ بادی که بوزد, باران می آید؟
که چندی از ظهر گذشته, هوا منقلب شده بود. ابرهای سیاه و باران زا یکی پس از دیگری آسمان را دربر گرفته و بعد از یکی دو ساعت باران نرم و خوب باریدن و تشنگی و تفتیده گی زمین را برگرفتن.
باز آناجان گفته بود که حاج شیخ در آخرین سفر حجی که رفته بود. در آنجا حدود سه روز از اعضای کاروان بدون خبر جدا شده بود و کاروانیان در این خیال که حاج شیخ گم شده است و سه روز بعد حاج شیخ با پای خودش بازآمده بود. بی حرفی از آن سه روز و فقط اینکه: اگر روزی دعوت حق را لبیک گفتم. در گورستان شیخ نوایی قبری آماده است و درونش کسی نیست. این قبر از آن شخصی به نام ملا رحیم است . ولی مرا در آنجا دفن کنید.
روزگار را قضا چنین برآمد که ملارحیم در قم به رحمت خدا رفت و آن قبر ماند تا اینکه...
زمستانی سخت بود از آن زمستانها که برف در کوچه ها و خیابانها تلمبار می گشت و مثل امروز رسم نبود که شهرداری برف روبی هم بکند و بام همه ی خانه ها کاه گلی بود و بعد از هر بارشی, برف پشت بام ها به خیابانها و کوچه ها می ریخت و من نمی دانم برای چه صبحی به خیابان رفته بودم که مغازه ها را همه بسته دیدم و از صحبت های مردم فهمیدم که حاج شیخ از این دنیا رخت برکشیده و می خواهند بدرقه اش کنند. سراسیمه به سوی خانه برگشتم تا مادر را باخبر سازم. اما آنا جان در منزل ما بود با چشم های سرخ و پف کرده و مادر چادر و چاقچور می کرد و تا خبر را گفتم. فهمیدم که خودشان می دانند و آماده می شوند که به تشییع جنازه بروند و من دوباره دویدم و به خیابان رفتم که انبوه جماعت در آن زمهریر زمستان و آن برف سنگین به سمت میدان ولیعصر کنونی می رفتند. چرا که هیچ کدام از مساجد شهر گنجایش آن همه جماعت را نداشت تا برای حاج شیخ آخرین نماز را بخوانند و من تا آن روز ندیده بودم که در خیابان نماز بخوانند. در میدان ولیعصر بود که جمعیت آرام گرفت و نماز برگزار شد و بعد همهمه در مردم افتاد که شهردار وقت اجازه نمی دهد تا حاج شیخ را در گورستان شیخ نوایی دفن کنند چرا که متروکه اعلام شده بود و مردم مرده هایشان به گورستان جدید می بردند. حالا با وصیت حاج شیخ چه باید می کردند که سرک کشیدم. شهردار خودش آمده بود تا مانع دفن در گورستان شیخ نوایی شود.
من که دکتر آیت اللهی را چند بار دیده بودم و مردی مهربان یافته بودم با آن قصه ها که از رسیدگی اش به فقرا ورد زبانها بود و همه اش راست بود. عصبانیتش را ندیده بودم و باور نمی کردم که او عصبانی بشود و فریادی از خشم بکشد. اما آنروز او را دیدم که به سر شهردار داد کشید که: میدانی ما چه کسی را تشییع می کنیم؟ در این شهرستان حاج شیخ ستون دین بود. اگر جرات داری مقابل این مردم به ایست.
اما شهردار وقت این جرات را نداشت و جا خالی داد و سوار جیپ شهرداری شد و رفت.
وقتی مردم به شیخ نوایی رسیدند و بیل و کلنگ برگرفتند و خاک های قبری را که حاج شیخ وصیت کرده بود. به کنار زدند. قبری آماده ولی بدون میت یافتند و حاج شیخ در آنجا برای همیشه آرام گرفت.
من بر این باورم که این خاک و این شهر هرگز از عابدان و عارفانی چنین خدایی, خالی نبوده است ولی نمی دانم چرا کسی برای معرفی شان اقدامی نمی کند.
از همان زمان کودکی عادت دارم هر وقت باران ببارد. به زیر باران بروم و دلتنگی هایم را به قطراتش بسپارم و از زمانی که آن ماجرای نماز باران حاج شیخ را شنیده ام هر وقت باران می بارد به یادش می افتم و به زیر باران می روم و عطش دلم را تسلی می دهم و هر وقت باران نمی بارد و من دلم می گیرد. با خود زمزمه می کنم که:
برای رفع تشنگی
نماز بارون بخونیم.
(1): حاج شیخ اسداله از روحانیان عارف مسلک شهرستان خوی که ساکن روستای تازه کند(سرابدال) بود
گران می شود
با نزدیک شدن ماه مبارک رمضان بجای اینکه برخی ها به فکر افراد و اقشار کم درآمد باشند به فکر ... خلاصه اینکه غول گرانی با بالا رفتن قیمت نان و گوشت و کره و ...مثل اینکه بیدار شده است. این یاردانقلی خان ما که برای خرید به بازار رفته بود و دست از پا درازتر برگشته بود. چون دستش خالی بود و عیالش به خانه راه نمی داد . همان دم در نشسته و این شعر را نوشته بود که تقدیم شما می گردد.
برق گران, آب گران می شود
وقت سحر خواب گران می شود
مرغ و پر و پاچه و پایش ببین
همچو زرناب گران می شود
شیر گران, خامه و ماست و کره
سنجد و عنًاب گران می شود
گوشت گران, پوست گران می شود
اجرت «تون تاب»(1) گران می شود
شامپو و صابون و بگو سنگ پا
پودر و سفیدآب گران می شود
رخت و لباسم همه چرکاب شد
ترکی بگم«فاب» گران می شود
پچ پچه افتاده که در شهر ما
عکس گران قاب گران می شود
پارچی و پیرکندی و باغ صفا
خط «میانداب» گران می شود
ریش شده دست من از بس نوشت
قیمت لب تاب گران می شود
زخم شده قوزک یاردانقلی
قیمت جوراب گران می شود
(۱):تون تاب= کارگر آتشدان حمام های قدیمی
سفر ...
تا به حال عزیزی را بدرقه کرده اید؟
تا به حال با آب و آیینه و قرآن سفر عزیزی را شاهد بوده اید که تا لحظه ی رفتن هیچوقت جرات نکرده باشید تا علاقه قلبی تان را به وی ابراز نمایید؟
تا به حال احساس کرده اید که با سفر یک عزیز طعم گس انتظار لبهایتان را تا مدتها به هم پیوند داده باشد و حلقه های بلورین اشک روزها را به امید دوباره دیدنش به هم دوخته باشد؟
این نوشته تقدیم همه ی آنهایی می شود که چنین صحنه ای را دیده و خود بازیگر اصلی آن بوده اند و هنوز هم هر وقت به یادش می افتند، ضربان قلبشان تند ترمی شود. و تقدیم به مادرم و همه ی مادران شهرم که همیشه در حال بدرقه میسافر بودند و همواره چشم انتظار بازگشتش...
خسرو کرمانشاهی
... نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد...
سفر اول
باید بارو بندیلش را می بست. باید کمکش می کردم. اما دلم راه نمی داد. نمی توانستم چمدانش را آماده کنم. نمی توانستم وسایل شخصی اش را بچینم. نمی توانستم ... جرات گفتن اینکه نرو... را هرگز نداشتم. او تصمیمش را گرفته بود. او دلش با سفر بود. و نمی دانست که دل من نیز با اوست. او باید می رفت چرا که دوست داشت که برود اما من نمی خواستم برود چرا که دوست نداشتم دوری اش را ببینم.
او دوست داشت برود و چه با شوق و ذوق از سفر می گفت و من دوست نداشتم برود و هیچوقت نمی توانستم بگویم که نرو.
مگر تا بحال توانسته بودم بگویم که چقدر دوستش دارم؟ مگر او می دانست که من او را بیش از همه ی کسانم دوستش دارم؟ گمان نکنم. اگر می دانست که نمی رفت.
چرا تاکنون به او نگفته ام که دلم پیش اوست؟ چرا تاکنون فقط نگاهش کرده ام و نگاهش و نگاهش و دیگر هیچ؟ چرا هیچوقت جرات این را نداشته ام که صادقانه به دوست داشتنش اعتراف بکنم؟ مگر دوست داشتن جرم است؟ مگر نمی توان عاشق شد؟ مگر عشق میوه ی ممنوعه است؟
اگر چنین هم باشد، چه میوه ی شیرینی است !
مگر .. و ... مگر ...و ...
از اینجا تا بندر عباس، اوه... میدانید چقدر راه است؟ از اینجا, این زمستان و یخبندان و کوچه های برف گرفته و گلوله برفی و سرسره بازی و آدم برفی تا آنجا که از هرم آفتاب می گویند:تخم مرغ را روی سنگ ها عسلی می کنند و یا خاگینه اش می نمایند.
از اینجا که در کوه و کوهپایه و دره هایش می توان به میان علف های ترد رفت و در میان یونجه زارها غلت زد و کتاب به دست گرفت و درس ها را مرور کرد تا وقت امتحان و دلواپسی ها و نمره گرفتن ها و با هزار امید در آزمون سراسری شرکت کردن و قبولی و در میان دوستان و اشنایان افتخار کردن و بر فرزندی که تربیت کرده ، بالیدن و اینک سفر... بار و بندیل فرزندت را باید خودت ببندی و رهسپارش سازی، به کجا؟
همانجا که از کوه و کوهپایه و سبزه زار و کشتزار خبری نیست و دریای تب گرفته ی تب آورده است که تب شعله ور را با هر موجش به صورتت می کوبد و در گرمای شرجی اش عرق بر تنت می نشاند و راه هوا را در گلو بر ریه هایت می بندد.
تازه دبیرستانش را تمام کرده. لباسش را من شسته ام. رختخوابش را من پهن کرده ام. غذایش را من پخته ام. اکنون در آن غربت, در آن دور چه خواهد کرد؟ اگر پیراهنش بوی عرق گرفت و نتوانست بشوید و رفت سر کلاس و بوی عرق در کلاس پیچید و همکلاسی ها چپ چپ نگاهش کردند ؟
نه, نباید چنین شود. اگر خودم آنجا باشم اگر خودم پیشش باشم. هر شب لباسهایش را می شویم. اتو می کنم. صبح ناشتایش را آماده می کنم. ترگل و ورگل به دانشگاهش می فرستم.
بچه که بود هر روز بغلش می کردم. می بوسیدمش، لپ هایش را گاز می گرفتم. به گریه می انداختمش و بعد دوباره بغل کردن و به خنده واداشتن. چرا امروز نمی توانم دوباره بغلش کنم. دوباره قربان صدقه اش برم؟ مگر فرزندم نیست؟ مگر پسرم نیست؟ مگر خودم به آب و گل نرسانده ام؟
ازدواج که کردم. برای خودم بود برای اینکه تشکیل خانواده بدهم. برای اینکه حامی داشته باشم برای اینکه مستقل از پدر و مادرم شوم. برای اینکه بگویم بزرگ شده ام . هستی و بودن خود را به اثبات برسانم. الحق که خوشبخت بوده ام. این مرد . این شریک زندگی ام. هرگز کوتاهی نکرده . کم نیاورده. در حد توان و حتی بیشتر به زندگی اش رسیده . به من رسیده. هر گز نخواسته ام. او برود و تنها بمانم و هرگز هم دلم نخواسته که من بروم و برای ساعتی و روزی تنهایش بگذارم. اما اینک می خواهم بروم. می خواهم تنهایش بگذارم. می خواهم به همراه پسرم بروم.
در مورد دیگر فرزندانم چی؟ اگر آنها هم بزرگ شدند و به دانشگاه راه یافتند و به غربت رفتند. دلم با آنها نیز خواهد رفت.
نه... نباید انها بزرگ شوند. همین طور کودک بمانند و در کنار خودم باشند بهتر است. کاش هیچ کودکی بزرگ نشود. و همیشه در کنار مادرش باقی بماند.
اکنون او عزم سفر کرده و من در پستوی خانه با چشمی شوخ که فرزندم دانشجو شده است و با چشمی به شوری اشک نشسته مویه می کنم. نباید پسرم اشکهایم را ببیند. باید شاد و سرحال عازم سفر شود.
با اینکه دلم می خواهد همراهش بروم. اما هرگز این کار را نخواهم کرد. نباید او پیش دوستانش خجالت بکشد که بچه ننه است. باید همه بدانند او مرد شده است. او روی پای خودش ایستاده است. اما اگر شبی از خواب پرید و تشنه اش بود. و بالای سرش آب یخ نبود چه خواهد کرد؟ الهی جگر مادرت بسوزد...
چقدر دلم می خواهد که جرات پیدا کنم. بغلش نمایم و عاشقانه ببوسمش و بخدایش بسپارم...
این آب؛ این ایینه و این هم قرآن. پسرم برو به سلامت. وقتی به مقصد رسیدی و چمدانت را باز کردی مواظب باش. دو چشم مادرت و قلب مادرت در چمدان جا مانده است. مواظبشان باش. و خداحافظ...
سفر دوم
هنوز این دانشجوی غربت کشیده و مدرک در بغل به خانه نرسیده و گرد راه نتکانده و شادی و سور خانواده را دهانش مزه مزه نکرده، باز هم باید عزم سفر کند و دیار غربت در پیش بگیرد و این بار سربازی. باز هم بار و بندیل و باز هم چمدان و ... این بار وقتی پسر به درون خانه می آید، قلب مادر به راستی ترک برمی دارد. از کاکل های شانه خورده ی پسرش خبری نیست. موهایش را با ماشین زده است. پوست ته کله ی پسر به سفیدی می زد. سالیانی است که آفتاب نخورده است. کله اش شاید عین کدو بماند. اما برای مادر هرگز اینطور نیست. در این شکل و شمایل هم از چشم او بهترین و زیباترین پسر دنیا در مقابلش قد کشیده است.
بازهم فرار به پستو و بازهم گوشه چارقد و بازهم نم چشمها را برگرفتن. زیاد آن تو نمی ماند. نباید پسرش بفهمد که او گریسته است. چشمها را پاک می کند و بیرون می اید. دستی به سر بی موی پسرش می کشد: ماشاا... پسرم برای خود مردی شده است.
صدایش می لرزد. بغض غریبی همراه با صدایش به فضای خانه پرتاب می شود. لبخند کمرنگ مادر نمی تواند پسر را فریب دهد. چشمان پف کرده و قرمز گون, خبر از طوفان درون می دهد. پسر این را می فهمد ولی بروی خود نمی آورد.
این سفر ره به کجا خواهد برد؟ مراغه؟ جلدیان؟ عجب شیر؟ تهران ویا...؟
خیلی دلش می خواهد چادرو چاقچور بکند و تا دم نظام وظیفه با پسرش همراه شود. به اتوبوس سوار کردنش را ببیند. برایش صلوات بفرستد. سرش را به دیوار بگذارد و مویه نماید بعد اشک هایش را پاک کند و با لبخندی ساختگی بدرقه اش کند. چند قدمی دنبال اتوبوس بدود. وقتی اتوبوس چرخی می زند، دوباره پسرش را از پشت شیشه تماشا بکند. و وقتی می پرسند که خانم چی شده؟ بگوید پسرم به اجباری می رود و آنها جواب بدهند:( سلامتلیقینن). اما باز هم نمی رود. پدر را با پسر روانه می کند. در خانه می نشیند. با خیال پسر سر می کند. اکنون جمع شده اند. الان اسامی را با بلندگوی دستی می خوانند. اکنون سوار ماشین شده اند. حالا به پدر دست تکان می دهد. و.. راهی می شوند. در همین خیال است که زنان همسایه و فک و فامیل یکی یکی وارد می شوند.
تا جای پسرش را خالی بکنند. ( یئر بوشلوقی) . و آماده شدن برای پختن آش پشت پا و زنان که عزم رفتن می کنند: هر یئرده دی خوش اولسون – گلن گونی تئز اولسون.
سفر سوم:
آقا پسر دانشگاه دیده و سربازی رفته، اینک برگشته است و مادر باز چادر بر دندان گرفته راهی می شود. دنبال این فامیل که سری توی سرها دارد. دنبال آن آشنا که کاره ای است. و به هر کجا که می رود زیر بغل چیزی می برد. جورابی ، کلاهی، تخم مرغی و حتی خروس چاق و چله ای که فرجی حاصل شود و پسر در جایی مشغول گردد.
بالاخره فرجی حاصل و اقا پسر اداره ای می شود و مادر کیفور و سرحال این بار بهترین لباس هایش را می پوشد. دستی هم بفهمی نفهمی به سر و صورتش می کشد. مشاطه می آید . قدری از زیر ابروها برمی دارد. صورتش را نخ می اندازد. وسمه ای بر ابروها و سفیداب و سرخ آبی( اننیک و کیرشان) بر صورت و گونه ها و گلگون کردن لبها و دوباره صورت را کیپ گرفتن و در زیر چادر مخفی کردن و با چند تن از گیس سفیدان فامیل خانه های همه ی آنهایی را که دختر دم بخت دارند. دق الباب کردن. این یکی زن را به حمام فرستادن, آن یکی زن را به مجلس جشنی و عزایی راهی کردن. که دختران دم بخت را دید بزنند. با آنها حرف بزنند. خوب وراندازشان بکنند. دهانش بو ندهد. عیب و ایرادی نداشته باشد. کدبانویی بلد باشد. پخت و پز، رفت و روب، گلدوزی و خیاطی و... خانه دار, آبرومند و...
بالاخره آنکه را که می خواهد, پیدا می کند. تعریف و تمجید پیش پسر که اله است و بله است و از هر انگشتش هزار هنر می ریزد و ... قاپ پسر را می دزدد و عروسی و سفر سوم آغاز می شود. این بار راه دوری نمی روند. همین چند کوچه بالاتر.
مادر دوباره سرپا نمی شناسد.بقچه ها و صندوق چه ها درب هایشان گشوده می شوند. ترمه قلمکار، چادر سفید گلدار عروسی، رخت خواب، پارچه ی پیراهنی و... وسایل خانه و اشپزخانه. ... عروس که جهاز می آورد! اما مادر نمی خواهد پسرش فقط با وسایل جهازیه زندگی بکند. کم و کسری را مادر فراهم می کند. از دوست و اشنا و فامیل پرس و جو می کند. قبل از اینکه جهازیه را بیاورند. مادر تمامش را می داند. هر چه در جهازیه نیز. خودش برای پسرش تهیه می کند. حتی فرش زیر پایشان را جمع می کند. شوهر هاج و واج مانده که : زن !!! مگر ما خودمان آدم نیستیم؟ و مادر می شنگد که: پسرم واجب تر است. ما روی زیلو هم می می توانیم بخوابیم. قربان قد وبالای شوهرم بروم که کار می کند و یکی دیگر برایمان می خرد. و شوهر خام می شود و لبخندی عاشقانه تحویلش می دهد. زن چقدر خوشحال می شود. انگار سالیان سال بود که چنین لبخندی را از شوهرش کادو نگرفته بود.
سفر سوم با ساز دهل آغاز می شود. پیش پای عروس و داماد در منزل جدید گوسفند قربانی می کنند. همه رفته اند و زن در خانه و یاد و نشان پسر و دل تنگی و مرور گذشته ها و اما خوشحالی بیش از حد که پسر داماد شده است.
مادر درب و پنجره ها را می بندد. پرده ها را می اندازد. تا کسی او را نبیند. در عروسی پسرش نرقصیده است. خجالت کشیده است. اینجا دیگر کسی نیست. خودش ست و خودش. چادر از سر برمی گیرد. چرخی می زند. دامن شلیته اش چرخ می خورد و باز می شود و چتری رنگارنگ می گستراند و جمع می شود. دوباره چرخ می زند و دستها که به حرکت در می آیند. زیر لب زمزمه می کند:
بازاردان آلدیم سوغانی
او سوغانی بو سوغانی
ساغ اولسون اوغلان دوغانی
طویلار موبارک، موبارک بادا
ای گول ریحان، ریحان بیچه رم من
داماد یولوندا ، جاندان گئچه رم من
بعد از خودش خجالت می کشد که: زنیکه با این سن و سال خجالت نمی کشی، قر و اطوار میریزی؟!!
می نشیند. پیشانی بر زمین می گذارد و سر بلند می کند و می گوید: خدایا شکرت. خداجون شکرت. خداجون همه ی آرزوهایم را براورده کردی، قربان کرامت و بزرگواری ات بشم.
از همان فردای عروسی کار مادر درآمده است. کله سحر بلند می شود. نماز و نیایش و بعد. مطبخ و سورو سات صبحانه ی پسر و عروس. نان ساجی گرم و تازه. حلیم محلی( قویماخ) پنیر و شیر و ماست و کره و آب گرم که نباید عروس خانم با آب سرد دست و صورتش را بشوردو...راهی می شود و دق الباب و سینی را دم در تحویل دادن و برگشتن و نان و پنیری برای شوهر آماده کردن.
هنوز مراسم عروسی و پس لرزه هایش مثل پای تختی و ایاق آشما و غیره نگذشته است که ساز مخالف کوک می شود. : زنیکه مثل اینکه خانه و زندگی ندارد. از کله صبح تا بوق شب در منزل پسرش ولو شده است. انگار عروس نبرده و کلفت سر خانه برده است. نیش زبان ها و بد قلقی ها و نامهربانی و کم محلی و ... تا پای مادر از منزل پسرش کوتاه می شود.
وقتی پسرش دانشجو بود. مادر بار وبندیل بست و به هر زحمتی بود وهر چرب زبانی که بود. شوهرش را راضی کرد تا بندرعباس بروند و با پسرش یکی روزی اختلاط نمایند.
وقتی سرباز بود باز مادر بارو بندیل بست و رفت و در مقابل پادگان نشست و قدری پسرش را دید و ارام گرفت و برگشت.
اما در این سفر که چندان دور و دراز نیست و همین چند کوچه بالاتر است. مادر نمی تواند به دیدار پسرش برود و پسر هر روز راهش را کج می کند تا چشمش به چشم مادر نیفتد.
دم غروب است و در منزل پسر بساط مهمانی برپا و خانوده ی عروس برای کباب خوری تشریف اورده اند و بوی کباب همراه با دودش تا ده کوچه بالاتر هم پیچیده است و مهمانان دسته دسته وارد می شوند و در انتهای کوچه پشت تیر چراغ برق زنی چادر بر دندان گرفته و صورتش را سخت پوشانده که شناخته نشود. مخفی شده است. بوی کباب هر چند تند و غلیظ است ولی آن زن توجهی ندارد. اشتهایش تحریک نمی شود. او منتظر است. منتظر که پسرش از راه برسد و موقع داخل شدن به منزل، مادر قد و بالایش را ببیند و خدا را شکر کند و راهی منزل خویش گردد.
چه سفر دور درازی است و چه غربت طولانی که چندین سال است مادر به دیدن از دور و در خیالات خود با پسر گفتگو کردن دلخوش کرده است.
سهم این زن، این مادر، از زندگی اش، از شوهرش، از پسرش چقدر است؟ ارزش دلشوره هاو چشم نگرانی ها و در پس پرده مویه کردن هایش چقدر است؟
او از این وضعیت راضی است. این را از دعاهای بعد از نمازش فهمیدم که خدایش را شکر می کرد. اما اگر پسرش به هر دلیلی و شاید بخاطر وسوسه های زنش از آن محله اسباب کشی کرد و به محله ی دوری رفت. مادر با آن پاهای درد گرفته و رماتیسم دار و آرتروز آورده و آن قلب از فرمانش خاج شده و به ناهماهنگی افتاده و نفسی که بزور فرو می رود و با زحمت در می آید، چگونه هر عصر خواهد رفت و از دور تماشایش خواهد کرد؟
از شما می پرسم. نه ! بگذارید از خودم بپرسم که داعیه ی مثلا نویسندگی و روشنفکری و فهم و شعور بالاتر و از این عنوان های خررنگ کن دارم: سهم مادرم از زندگی من چقدر است؟ فقط دلشوره؟ فقط نگرانی؟ فقط از دور نگریستنن؟ فقط حسرت؟ فقط دو چشم نم دار و دستانی تبدار و قلبی که تالاب تولوب ناهماهنگ دارد و پاهایی که واریس گرفته اند و خانه ای که سوت است و کور است و پنجره ای که رو به انتظار بی پایان گشوده است؟ سهم مادرم را از زندگی من شما تعیین کنید!!!
اولين ماه رمضانی که روزه گرفتم
کلاس اول دبستان بودم و از یک هفته مانده به شروع ماه رمضان دم گرفته بودم که: من هم امسال روزه می گیرم. مادر بزرگ مادری ام ( آنا جان ) که خیلی دوستم داشت. تشویقم می کرد و پدر می گفت:براي تو واجب نيست اما اگر تونستی روزه بگیری هر چند روز که باشد نثار روح مادرم کن، بجایش من جایزه ی خوبی به تو می دهم. ( در جای دیگری هم نوشته ام که پدر, عاشق مادرش بود )
اما مادرم با اینکه خوشحال بود که پسر بچه اش تصمیم گرفته که روزه بگیرد. ولی ته دلش رضا نمی داد و به آنا جان می گفت: این پسره فسقلی و دائما مریض با وزن 21 کیلویی اش چطور می خواهد روزه بگیرد. و آناجان می گفت: تو کاری نداشته باش. سحری بیدارش کن. اگر توانست روزه می گیرد و اگر نتوانست خودش می خورد.
بالاخره رسيد آن روزی که فردایش ماه رمضان آغاز می شد. مادر چه با شوق و ذوق به تهیه سحری مشغول بود. آبگوشت بار می گذاشت. و برای شام, بقول خودش غذای مختصری آماده می کرد که سحری را بتوانیم خوب بخوریم. پدر یک حلب روغن بناتی گرفته بود برای سرخ کردنی هایی مثل شامی و کوکوسبزی. اما خجالت کشیده بود که سر دست بگیرد و به خانه بیاورد. آن وقت ها اکثر مردم از روغن حیوانی استفاده می کردند و پدر نمی خواست همسایه ها بفهمند که ما روغن نباتی هم مصرف می کنیم. خریده بود و گذاشته بود در مغازه ی بقالی و به من گفت که بعد از غروب بروم و توی یک گونی بیاورم تا کسی متوجه نشود. که رفتم و آوردم. البته اینکه این ماموریت بسیار مهم را به من فسقلی محول کرده بود, بخاطر این بود که برادران دیگرم خجالتی بودند و من علیرغم جثه ی نحیفم بسیار پر رو تشریف داشتم.
از همان عصری دم گرفته بودم که باید سحری مرا بیدار کنید و قول هم گرفته بودم که بیدارم کنند ولی چندان باور نمی کردم و لذا از خواهر کوچکم( یک سال از من کوچکتر بود و پس همبازی و تقریبا هم زبان بودیم.) خواهش کرده بودم که اگر بیدار شد. مرا هم بیدار کند.
خواهرم گفته بود: تو خواب ات سنگین است, اگر صدایت کردم و بیدار نشدی؟ که گفته بودم: نیشگونم بگیر. و او گفته بود: اگر دردت آمد و کتکم زدی؟ که درآمده بودم: نترس, نمی زنمت. و او گفته بود: اگر بزنی چنان گازی از دست و بازویت بگیرم که دادت به هوا برود.
شب تا ساعت ها توی رختخوابم غلت می خوردم و خوابم نمی آمد از ترس اینکه به خوابم و بیدارم نکنند که نمی دانم کی به خواب رفتم تا اینکه نیشگون خواهرم کار خودش را کرد و سراسیمه از خواب برخاستم و تا بخواهم جیغ و داد راه بیدازم, خواهرم درآمد که: پاشو وقت سحری است.
سراسیمه از رختخواب جهیدم و یک راست به سمت دستشویی و آبی و به سر و صورت رساندن و سر سفره که آماده بود, نشستن.
به به چه سفره ی رنگینی! سلیقه ی مادر، کار خودش را کرده بود. بوی ریحان و ترخون و نعناهای سبزی خوردنی مستم می کرد و تربچه های نقلی قرمز رنگ به من چشمک می زدند. آبگوشت توی تغار سفالی ریخته شد و ترید کردن را پدر انجام داد و مادر سهم هر کداممان را توی کاسه ای ریخت و جلومان گذاشت. برای اولین بار بود که می دیدم سهم ما از ترید از سهم پدر بیشتر است و من کنار دست پدر نشسته و او مقداری از غذای خودش را در ظرف من ریخته که : بخور تا بتوانی روزه بگیری.
بعد از آبگوشت، نوبت مخلفاتش بود که باز توی تغار ریخته شد( گوشت و نخود و سیب زمینی و لوبیا و بامیه و گوجه فرنگی هایی که مادر خشکشان کرده بود تا در چنین روزهایی توی ابگوشت بریزد. ) پدر آستین های پیراهنش را بالا زد و با گوشت کوب چوبی به جان محتویات تغار افتاد و آنچنان له شان کرد که اگر هم نپخته بودند با آن ضربات کاملا پخته شدند و آماده ی پخش که مادر, نواله ای توی کاسه ی هرکدامان انداخت و ما مشغول خوردن.
مادر به خاطر ما بچه ها رفته بود از بوزخانه(یخچال های قدیمی) (1)یخ گرفته بود و حسابی شسته بود که تویش حشرات و خرده ریزه های علف های خشک شده نمانده باشد و توی آب انداخته بود که دلمان خنک شود و وقتی لیوان را بالا می کشیدیم, چه کیفی می داد.
پدر رادیوی برقی بزرگی را که توی تاقچه گذاشته بودیم. راه انداخته بود که صدای ربنایش چه حالی می داد و دم به ساعت وقت باقی مانده تا صبح را اعلام می کرد و پدر می گفت: این وقت تهران است که اعلام می کند و ما یک ربع بیشتر از تهرانی ها وقت داریم. تا رادیو تهران دعای سحر را آغاز کند. ما سحری مان را خورده بودیم و دهانمان را شسته و وضو ساخته و آماده برای رفتن به مسجد و نماز جماعت. از خانه که زدیم بیرون. انگار نصف شبی نبود و اکثر مردم توی کوچه و رهسپار مسجد و زن ها که ما را می دیدند به مادرم می گفتند: این فسقلی هم (اشاره به من) می خواهد روزه بگیرد؟ و مادر با غرور خاصی می گفت: خودش اصرار دارد. ما چیزی نگفتیم.
صبح که به مدرسه رفتم. خوشحال بودم که روزه ام و از گرسنگی و تشنگی خبری نبود تا اینکه زنگ سوم ورزش داشتیم و حسابی دنبال توپ دویدیم و عرقمان در آمد و زنگ که خورد به همراه اکثر بچه ها به طرف شیرهای آب هجوم بردیم که یادم افتاد, روزه هستم و با لب های خشکیده برگشتم و ...
عصر هنگام نوی خانه نشسته بودم و منتظر وقت افطار و مادر در اتاق(آشپزخانه جداگانه نداشتیم و در همان اتاق نشیمن پخت و پز انجام می شد. ) مشغول درست کردن شیر برنج(چقدر شیربرنج های مادر را دوست داشتم و هنوز هم دارم. او بر خلاف دیگر زنان توی شیربرنج مقداری نمک می ریخت که طعم شیر خالص را ندهد. )و شامی و غیره بود و خواهرم خرمای چسیبده از هم جدا می کرد و توی یک بشقاب ردیف می نمودو توی پیاله ها مربای گل سرخ و پوست پسته و پوست پرتقال می ریخت و من منتظر وقت افطاری که مادر دم به ساعت نگاهی به من می انداخت که : خیلی گشنه ای؟
من که گشنه نبودم. بلکه دلم لک می زد که وقت افطار شود و من افطار بکنم و بدانم که یک روز تمام روزه گرفته ام.
گوش خوابانده بودم که توپ افطاری کی به صدا در می آیدو نمی آمد. رفتم بیرون پیش بقال محله مان ( مشهدی حسن عمو) که پدر بزرگم بود و همه ی اهل کوچه اعتقاد داشتند که او وقت افطار را می داند و از وی سوال می کردند و او نگاهی به آسمان می انداخت و مثلا می گفت: هنوز چند دقیقه ای باقی مانده است.
درآمدم که: باباجان به افطار خیلی مانده؟
نگاهی به آسمان کرد و گفت: هنوز مقداری مانده پسرم.
بعد دستی به سرم کشید که: تو هم روزه گرفتی؟ بارک ا... پسرم برو از مادرت اجازه بگیر و افطاری را بیا خانه ی ما.
گفتم: باباجان, امشب نمی توانم. مادرم گفته, بعد از سوم رمضان باید به مهمانی بزرگان خانواده رفت. من هم همان وقت می آیم.
آناجان که صدایمان را شنیده بود با کاسه ای آش به سراغم آمد و بعد از یک بوسه ی جانانه کاسه را بدستم داد که: برای افطاری تو پخته ام. ببر و وقت افطار بخور. کاسه داغ داغ بود و برای اینکه دستم نسوزد. زیرش یک بشقاب قرار داده بود و بخارش همراه با عطر خوشبویش بلند بود که وارد خانه شدم.
تا زمان افطار بشود. پدر هم آمده بود و سفره آماده و شیربرنج و شامی و آش کشک هم آماده و بشقاب خرما در وسط سفره قرار گرفته و نان ها همه آب خورده و نرم شده و نان بربری هایی که پدر خریده بود، قطعه قطعه شده و در زیر بشقاب های شیر برنج قرار گرفته و مادر مفاتیحش را در دست گرفته و دعای اولین روز ماه مبارک را قرائت کنان که درو پنجره لرزید و شیشه هایش به صدا درآمد که توپ افطاری را در کرده اند و قدری منتظر ماندیم تا صدای اذان هم بلند شد و بعد از اتمام اذان, دعایی و ذکر یاد خدا و خرمایی در دهان که اولین روز رمضان گذشت.
روزه بودن و حمام رفتن
حمام خانگی که نداشتیم. اکثر خانه ها حمام نداشتند و همه حمام عمومی می رفتندو صد البته به صورت خانوادگی. تا کوچک و به قول معروف بچه سال بودیم با مادرمان به حمام زنانه می رفتیم و بعد تر با پدر به حمام مردانه. نه اینکه حمام زنانه و مردانه جدا باشد. یک حمام بود و صبح ها تا عصر هنگام زنانه بود و از سر شب تا طلوع خورشید, مردانه اش می کردند.
روزه بودم و جمعه هم بود و باید به حمام می رفتیم تا شنبه صبح با سر و ضع مرتب و ناخن ها کوتاه شده به مدرسه می رفتیم تا از عذاب چوب ترکه های آقای ناظم درامان باشیم. مادر بقچه ی حمام را آماده کرده بود. لباس ها, روشوی(سفیدآب) و سنگ پا و کیسه و لیف و صابون قالبی مراغه و لگن مسی( حامام جامی) و کاسه و ... همه ردیف کرده و ما بچه ها به همراه مادر به سوی حمام روانه. حمام رفتنمان که یکی دو ساعته نبود. از صبح می رفتیم و عصری در می آمدیم. باید همه ی بچه ها را می شست و کیسه و لیف می کشید و همه ی رخت ها را می شست و آخر سر همه را آب کشی کرده و ردیف در رختکن چیده و لباس ها را تنشان کرده و مدتی منتظر ماندن که عرق و آب تنمان خشک شود تا راهی خانه شویم و نچاییم و سرما نخوریم. به همین خاطر در بقچه ی حمام مقداری هم نان و پنیر و گاهی هم کوفته تبریزی بیات و از شب مانده می گذاشت که من این یکی را خیلی دوست داشتم. بخصوص اینکه بوی حمام می گرفت و چقدر می چسیبد.
مادر برای اینکه در حمام از گرسنگی و تشنگی ضعف نکنیم. همین کار را کرده بود و اصرار داشت که من روزه ام را بشکنم چرا که در گرمای حمام تاب نمی آورم.
من که لذت روزه بودن را به این لقمه ی کوفته تبریزی بوی حمام گرفته نمی دادم. اما مادر می ترسید که این وروجک لاغر مردنی اش از شدت ضعف و تشنگی تلف شود و اصرار که باید روزه ات را بشکنی و من بر سر حرف خود ایستاده که در همان حمام چند نیشگونی از پروپاچه ام گرفت و داد و فریاد و اشکم را درآورد. اما من نخوردم که نخوردم و از حمام که برگشیم. مادر رختخواب انداخت که بخوابم و به کوچه نروم که دنبال توپ دویدن دخلم را درمی آورد و من چنان خوابیدم که نگو و نپرس. وقت افطاری بیدارم کردند و سر سفره و افطار کردن و بعد برای نماز جماعت به مسجد رفتن.
شب هنگام و قبل از خواب شنیدم که مادر به پدرم نجوا می کند که: این ذلیل مرده هر چه کردم در حمام روزه اش را نشکست. اگر در دست و بالت پولی هست صبح به این بده که بدجوری نیشگونش گرفته ام و دلم برایش می سوزد. پدر هم خنده کنان گفت: پسر خودم است. باید چنین باشد.
صبحی در خواب بودم که پدر یک سکه ی پنج ریالی روی بالشم گذاشته بود و رفته بود.
آن سال و در آن ماه رمضان توانستم 15 روز روزه بگیرم و همه را تقدیم روح مادر بزرگ پدری ام بکنم که روحش شاد باد.
(1): آنوقت ها كه یخچال نبود و کارخانه های یخ سازی هم بوجود نیامده بودند. در شهرستان خوی محل هایی بود که به آنها بوزخانا( جایی که یخ می سازند) می گفتند. اتاق هایی ردیف هم حدود 10 متری پایین تر از سطح زمین که چندین پله می خوردند. در زمستان ها آب رودخانه ها را به این اتاق ها هدایت می کردند تا یخ می بست و هر روز که آب می بستند یک لایه یخ درست می شد و یخ این محل ها لایه لایه بود. و درونشان چون از آب رودخانه بود. انواع حشرات و غیره هم یافت می شد. این اتاق ها سردخانه غیر ماشینی بودند برای انبار کردن پنیر و حتی گاهی میوه جات. و از یخ آنها هم در تابستانها برای مصرف خانگی و درست کردن دوندارما(نوعی بستنی محلی) استفاده می شد. در خوی چندین بورخانه وجود داشت که آخرین بازمانده اش همین یکی دوسال پیش در خیابان خمینی(ره) گذر شهانق تخریب شد و کسی به دادش نرسید و یکی دو مورد در ربط باقی مانده بود که آنها هم سرنوشتی جز تخریب شدن نداشتند.
دعوتنامه جشن 29 سالگی جاده خوی- قطور
با کمال مسرت به اطلاع دوستان, آشنایان, علاقمندان به توسعه شهرستان خوی, ابواب جمعی سالیان سال راه داران و راه سازان و راه راهان می رساند که به مناسبت آغاز بیست و نهمین سال احداث جاده ی قطور, مراسم باشکوهی بر روی آسفالت همین جاده برگزار خواهد شد. لذا از سروان و بزرگواران گرامی , آرزومندان و ارزو به دل ماندگان و آرزوی خود به گوربردگان و اسم دخترشان را ارزو گذاشتگان و حسرت کشیدگان و حسرت خریدگان و حسرت فروشان و آرزو و حسرت و شوق و اشتیاق و دیده به در دوخته شدن را از پدران خود به ارث بردگان دعوت می شود. در این جشن با شکوه شرکت نموده ودر برنامه ریزی برای 29 سال اینده و ادامه کار پیمانکاران محترم ( الهی که قربونشان برم, چه سختی می کشند و کار طاقت فرسا می نمایند) مشارکت نمایند.
آرودن نوه و نتیجه و نبیره و ندیده به این جشن اجباری است چرا که آنها هم باید هر 29 سال یک بار چنین جشنی را برگزار نمایند و برای 29 سال آینده برنامه ریزی نمایند.
توجه: از آوردن افراد بالای چهل سال به این جشن خوداری نمایید چرا که عمر آنها برای دیدن اتمام این جاده کفاف نخواهد داد و اجازه بدهید از عزیزان و نورچشمان بالای چهل سال شما در فرصتی دیگر پذیرایی نماییم.
کانون حسرت بدل مانده های اتمام جاده قطور
موضوع انشاء:
تعطیلات تابستانی را چگونه گذراندید؟
1344
تابستان سه ماه دارد. تیر, مرداد و شهریور. در تابستان هوا گرم می شود و مدرسه ها تعطیل می شوند. اقای معلم امر کرده اند در مورد تعطیلات تابستانی خودم بنویسم. اما من که فقط خودم نیستم. در کوچه ی ما ده تا بچه ی هم سن و سال هستیم که که دو تا از ما یعنی بهزاد و بهنوش به مدرسه ملی( غیرانتفاعی های آن زمانی) می روند و هشت تایمان به مدرسه دولتی. همه هم به دبستان سعدی واقع در« دباغ خانا اوستی» . من مجبورم فصل تابستان و تعطیلاتش را از زبان هر 10 تایمان بنویسم.
1- بهزاد
آقا اجازه! این بهزاد, پدرش از آن گنده گنده ها است. همیشه با ماشین صبح ها می آیند و می برند و ظهر ها با ماشین بر می گردانند. پدرم می گوید: لولهنگ پدر بهزاد خیلی آب بر می دارد و من منظورش را نمی فهمم.
آقا اجازه! اگر بی تربیتی نباشد باید بگویم مادر بهزار با مادر ما خیلی فرق دارد. مادر بهزاد تقریبا بیچاره است. چادر نداردو حتی رو سری هم ندارد. و همیشه با سر برهنه به بیرون می رود.
آقا اجازه! موهای مادر بهزاد نمی دانم چرا مثل موهای مادر من مشکی نیست. موهای او به رنگ زرد است. آقا! نکند مادر بهزاد یرقان( ساریلیق) گرفته باشد. خدا شفایش دهد. صورت مادر بهزاد هم عجیب و غریب است. همیشه برق می زند. براق است. نمی دانم چرا؟ اگر مریض است, خدا شفایش بدهد. آقا! نکند بمیرد و بهزاد بی مادر شود! آقا بخدا دروغ نمی گویم. لب های مادر بهزاد همیشه قرمز است. آقا می ترسم خون بالا آورده باشد. خواهر یعقوب که سل گرفته بود و مرد، همیشه خون بالا می آورد و لبهایش قرمز بود.
آقا, ببخشید که بقول مادرم چانه ام چفت ندارد و روده درازی می کنم. بهزاد تابستان ها به تهران می رود پیش عموجانش و از آنجا به دوبی یا سه بی و یا چهار بی می روند. نمی دانم کجاست، ولی بهزاد می گوید: آنجا دریا دارد. ساحل دارد. قایق دارد.
آقا! بهزاد می گوید آنجا یک جاهایی دارد که می روند ناهار می خورند و زنها می رقصند. مردها می رقصند.
وقتی این ها را تعریف می کند , من خیلی عصبانی می شوم. آقا مرد مگر قرتی می شود و می رقصد؟ آقا زن مگر در بین مرد ها می رقصد؟
مادرم وقتی این حرف ها را می شنود. سرخ می شود و بین دو انگشت دستش را گاز می گیرد و استغفرالله می گوید.
آقا! این بهزاد هر وقت از تعطیلات تابستانی برمی گردد. بجای شلوار, شورت می پوشد و توی کوچه می اید و می گوید که این شلوارک است. آقا با شورت مگر می شود توی کوچه رفت. حالا ما با تنبان و یا زیر شلواری توی کوچه می رویم, قدری خجالت می کشیم.
2- بهنوش
آقا اجازه! بهنوش با ما بازی نمی کند. همیشه دم در خانه شان می ایستد و ما را فقط تماشا می کند. وقتی ما با پای برهنه توی جوب می دویم و شیشه خرده ها پاهایمان را زخمی می کنند و خون می آید. ما خورده شیشه ها را از زخم هایمان در می آوریم و قدری آخ می گوییم و سپس می خندیم. اما بهنوش با دیدن این جور چیزها به جای ما گریه می کند.
آقا! بهزاد از توی جوب آب نمی خورد. برایش توی شیشه مادرش آب می آورد. مادرم می گوید, بهنوش پاستوریزه است. آقا! یک روز برای ما پاستوریزه را معنی کنید.
پدر بهنوش خیلی شق و رق راه می رود. با مردم کوچه مان چندان صحبت نمی کند.
آقا اجازه! آقا بخدا دروغ نمی نویسم. می گویند پدر بهنوش همیشه به کمرش تفنگ می بندد. آقا هر وقت سوار ماشینش می شود. وقتی خم می شود. از زیر کتش یک چیز قلمبه دیده می شود. آقا , اندازه یک تفنگ نیست. خیلی کوچک است. اما پدرم می گوید: آن هم تفنگ است. پدر بهنوش همیشه به خانه ای در کوچه شهربانی می رود. می گویند اداره است. اما همه از آنجا می ترسند.
بهنوش تابستانها به یک جایی می رود. ولی به هیچکس تعریف نمی کند که کجا رفته است. من نمی دانم کجا می رود. ولی وقتی برمی گردد خوشحال می شود.
3- علی
پدر علی یک پایش می لنگد. فعله است. کار می کند. زمستانها بیکار است. تابستانها کار می کند. مادرش هم کار می کند. اقا به خانه های مردم می رود. رخت می شوید. تابستانها یک طبقچه درست می کند. دو تا پیت حلبی روغن نباتی بر می دارد. سر کوچه روی یکی از حلبی ها می نشنید و طبقچه را روی آن دیگری می گذارد و« قنادی مالی» می فروشد. شیرینی های مثل کشمشی, بهشتی, راحت الحلقوم, بامیه و قرابیه های قهوه ای تیره رنگ.
آقا اجازه! علی می گوید. با این کار پول جمع می کند تابستان که تمام شد. برای خودش کفش و لباس و کتاب و دفتر می خرد.
4- مدد
آقااجازه! مدد پدر ندارد. پدرش یک شب شکمش درد گرفت. هر چه جوشانده دادند. خوب نشد و مرد. مادرم می گوید: پدر مدد «ناغافل سانجی» گرفته بود. مدد هم تابستانها به مسافرت نمی رود. سر کوچه هندوانه و خیار می فروشد.« زیوه قارپوزی».
آقا هندوانه هایش کوچک اما خوشمزه هستند. وقتی می زنیم دیوار و می شکنند. زرد- قرمز – نارنجی و گاهی سفید سفید می شوند. می گویند: سفید ها کال و نارس هستند. طعم خوبی هم ندارند. آقا! مادرمان می گوید. سفید ها را هم بخورید. پول داده ایم. آقا! من هر وقت سفید ها را می خورم تا مدتی شکمم درد می گیرد.
وقتی از مدد خیار می خریم.« بدداوار خیاری» درشت هایش را انتخاب می کنم. با اینکه کمی زرد می شوند و تخم هایش زیر دندانمان می شکند. ولی پدر می گوید: این ها با صرفه تر هستند.
آقا اجازه! مدد صدای خوبی هم دارد. وقتی خیار می فروشد, داد می کشد: گول به سر- گولی باشیندا اسر.
مدد هم تابستانها پولهایش را جمع می کند تا برای خودش و خواهرش لباس و کفش و دفتر و مداد بخرند. مدد چند خواهر و برادر کوچک تر هم دارد و مدرسه نمی روند و کنار بساط مدد می نشینند و مگس ها را کیش می دهند و پوست خیار ها و هندوانه ها را جمع می کنند تا به گوسفندی که مادرش هر تابستانها می خرد. بدهند. بخورد و چاق بشود و بعد از تابستان پدرشان ببرد. بفروشد.
5- قاسم
اقا اجازه! پدر قاسم روحانی محله ماست. به او همه مان آقا شیخ می گوییم. آقا شیخ هر صبح و ظهر و عصر در مسجد نماز جماعت می خواند. صبح ها و عصر ها پدرم به نماز جماعت می رود ولی ظهر ها سر کار است و نمی تواند برود. اما مادرم همیشه به نماز جماعت می رود.
آقا شیخ را پدرم خیلی دوست دارد. می گوید: آقا شیخ مرد بسیار محترمی است.
اما پدرم گاهی که از مسجد برمی گردد. مخصوصا شب های محرم و رمضان. از دست آقا شیخ عصبانی می شود. می گوید: کله اش بوی قرمه سبزی می دهد. آقا! کله اش بوی قرمه سبزی می دهد, یعنی چه؟
گاهی هم پدرم می گوید: زبان سرخ آقا شیخ, سر سبزش را بر باد خواهد داد. باز هم من نمی فهمم چه می گوید.
آقا , چشمتان روز بد نبیند. من اوایل همین تابستان با چشم خودم دیدم که چهار تا سرباز با دونفر مرد شیک پوش که شبیه پدر بهنوش بودند. دم غروب آمدند و آقا شیخ را با خودشان بردند.
آقا! می بخشید من فضولی کردم و دنبالشان راه افتادم. آقا شیخ را بردند به همان خانه ای که در کوچه شهربانی است. و پدر بهنوش در آنجا کار می کند.
آقا! از آن روز به بعد قاسم همیشه ناراحت است. دیگر دل به بازی نمی دهد. سر کوچه می ایستد. هر وقت از پدرش صحبت می کنیم. گریه اش می گیرد و به خانه شان می رود.
آقا! بخدا من هم جای قاسم بودم گریه ام می گرفت. چرا باید پدر آدم آنهم کسی مثل آقا شیخ را که همه ی اهل محله دوستش دارند , بیایند ببرند!؟
یک روز ظهر کوچه خلوت بود. قاسم به تنهایی سر کوچه ایستاده بود. رفتم پیشش. از آقا شیخ پرسیدم.
آِقا ! قاسم گریه کرد. من هم گریه ام گرفت. قاسم دلش به حال من سوخت. رفت از خانه شان یک عکس کوچک اورد و گفت: پدرم را به خاطر این گرفته اند و برده اند.
گفتم: این کیست؟
گفت: مجتهد است. توی قم بود. حالا او را هم گرفته اند. عکس را به من نشان داد. یک آقای سید خوش چهره بود. من ترسیدم که عکس را بگیرم و نگاه کنم. اما آقا ببخشید که این را می گویم: نتوانستم جلو خودم را بگیرم. بالاخره عکس را گفتم. بوسش کردم و دادم دست قاسم و آنقدر ترسیده بودم که فرار کردم به خانه و تا شب بیرون نیامدم.
آقا! شما بگویید: اگر بدانند من آن عکس را بوسیده ام. مرا هم می گیرند و می برند, پیش آقا شیخ؟
آقا! بخدا اگر این کار را بکنند, مادرم دق می کند و می میرد.
مادرم سر نماز همیشه برای آقا شیخ دعا می کند وبرای آزادی اش نذر می کند. پدرم می گوید: باید به خانواده آقا شیخ برسیم تا احساس تنهایی نکنند.
آقا اجازه! پدرم گاهی زیر لب به آن مردان شیک پوش فحش می دهد. آقا! بخدا در خلوت این کار را می کند. نکند پدر من را بگیرند؟
این تابستان, تعطیلات اصلا برای قاسم خوش نگذشت.
6- خودم
آقا از نوشتن تعطیلات بقیه بچه ها می گذرم. چون تقریبا مثل هم بودند. به تعطیلات تابستان خودم مشغول می شوم. آقا! پدر من در گاراژ کار می کند. تابستانها باید پیش او برویم و کار بکنیم. آقا من جته ام ضعیف است. سطل آب را نمی توانم بر دارم. برادر بزرگم کمک می کند.
آقا از صبح تا عصر فقط روی بتونه ها را سمباده می کشم و یا توی موتور پمب رنگ، آب می ریزم که داغ نکند.
آقا وقتی سمباده می کشم. پوست انگشتانم می رود و سرخ می شوند و ذق و ذق می کنند. پدرم هر وقت می بیند. دستهایم را به دهانم گذاشته ام. می آید دستی به سرم می کشد و می گوید: برای تو بس است. برو توی دکان بنشین. می روم می نشینم و پدرم برایم چایی می ریزد.
آقا این برادر بزرگم به جای من هم کار می کند. دستهای او هم پوستش می رود ولی به روی خودش نمی آورد.
پدرم هر روز غروب که کارمان تمام می شود به هرکداممان دو ریال دستمزد می دهد. می آوریم و توی قلک می اندازیم. روزهای جمعه تا ظهر کار می کنیم. پولمان را در قلک نمی اندازیم. مادرم می گوید. پولهای روز جمعه را خودتان خرج کنید. می رویم و از سر کوچه یا قنادی مالی و یا خیار و هندوانه می خریم و با خواهر ها و برادرهایمان می خوریم.
آقا! عصرهای جمعه که توی خانه هستیم و کار نمی کنیم. می رویم توی کوچه, کفش هایمان را در می آوریم که خراب نشوند. اما راستش کفش هایمان پلاستیکی هستند و در آب خراب نمی شوند ولی وقتی آب تویشان می رود. و ما راه می رویم. بد جوری صدا در می آورند و باعث بی تربیتی و خجالت ما می شوند.
آقا! کفش هایمان را در می آوریم و توی جوی آب همدیگر را دنبال می کنیم و می دویم و آب را به سرو رویمان می پاشیم.
آقا! خورده شیشه ها توی پایمان می رود و زخمی می شویم و خون می آید ولی باز هم می دویم و عصری توی خانه که مادرمان لباسهایمان را عوض می کند. حسابی نیشگون می گیرد و فحش می دهد. وقتی دست و صورتمان را شست. می بوسد و می گوید: چرا این کار ها را می کنید. بخدا دستانم دیگر طاقت لباس شستن ندارند.
آقا اجازه! این بود تعطیلات تابستانی من . آقا ببخشید فضولی می کنم. تعطیلات تابستانی شما هم مثل تعطیلات ما بود؟
این چهار زن
تابلوی اول:
مادر بزرگ پدری ام را هرگز ندیده ام. او قبل از اینکه بدنیا بیایم و حتی قبل از اینکه پدرم ازدواج کند. فوت کرده بود. به عبارت بهتر, پدرم زیر دست زن بابا بزرگ شده بود. اما پدر هر پنجشنبه با دوچرخه اش به گورستان قدیمی شهر در دروازه ماکو می رفت و سر قبر مادرش می نشست و چند ساعتی با او خلوت می کرد و وقتی برمی گشت حسابی شاد و شنگول می شد. هر وقتی هم مشکلی برای پدر پیش می امد از ته دل می گفت: ( ای وای آنا) . اوایل فکر می کردم پدر بخاطر اینکه زیر دست زن بابا بزرگ شده اینقدر مادرش را دوست دارد و یا بهتر بگویم که عاشقش است.
توی کوچه توی خیابان حتی توی مسافرت ها, هر وقت زنی میان سال را می دید, به یاد مادرش می افتاد و از ته دل می گفت: ( آنا هارداسان؟)
مادر بزرگ هرگز ندیده ام, روزگاران سختی را پشت سر گذاشته بود. او حاصل یک دوران تلخ در تاریخ بود. جنگ جهانی اول و پیامدهایش و بالاخره یا برای سرپناه و یا برای گذران زندگی و یا... با پدر بزرگم ازدواج کرده بود و حاصل این ازدواج فقط یک پسر بود و انهم پدر من. و تلخ کامانه از دنیا رفته بود چرا که این ازدواج سرانجام تلخی داشت و همین یک پسر را هم از دستش گرفته بودند و پدر مخفیانه به دیدارش می رفته است. در آن دیدارهای مخفیانه نوجوانی که از کودکی نبریده و به جوانی نرسیده مجبور شده بود نان اور خانه ای باشد که تویش زن بابا زندگی می کرد. شاید خیلی حرفها داشت که سرش را روی دامن مادرش بگذارد و بگوید و بگوید و بگوید...اما پدر گویا همان دیدارهای مخفیانه را هم یک دل سیر انجام نداده بود. چرا که حسرت آغوش مادر همیشه در دلش بود.
آن روز, آن جمعه ی همیشه سوگوار را می گویم. پدر قدری مریض بود و سر صبحی رفتنم دیدنش. قدری خوش و بش و اینکه بچه هایم را بیاور ببینمشان, که دو تا دخترم را اوردم و کنارش نشاند و بعد گفت: می خواهم قدری بخوابم. در رختخوابش دراز کشید و ناگاه گفت: (ای وای آنا, یورولدوم, منی چاغیر) و دیگر هیچ و به همین راحتی پدر رفت. شاید به دیدن مادرش. که عاشقش بود. شاید در آن لحظه مادرش آغوش گشوده بود که پدر آن همه راحت و آسوده و بی خیال رفت. نه دردی کشید و نه آهی گفت و نه ... تمام کرد.
تابلوی دوم:
آنا جان, مادر بزرگ مادری ام. تنها مادر بزرگ زندگی ام بود. با آن قد کوتاه, چشمان میشی روشن. لاغر و تکیده . اما چالاک. با چارقد سفید گلدار که همیشه خدا زیر چانه اش سنجاق می شد و توی خانه که بود تسبیح از دستش رها نمی شد و هر وقت روی سکوی جلو درب خانه اش, توی کوچه می نشست. یا میل های بافتنی در دستانش می رقصیدند یا دوک نخ ریسی توی دستانش وول می خورد. یک چشمش به بافتنی اش بود یک چشمش به ما بچه ها که پاپتی توی کوچه یا دنبال توپ پلاستکی بودیم و یا آویزان از میله ی پشت درشکه ها. برایش فرقی نمی کرد که بچه کدام همسایه از میله ی پشت درشکه اویزان شده, ( گیس سفید محله بود) دستش را می گرفت و یک گوشمالی حسابی و بعد رهایش می کرد که برود.
هر وقت هم بچه ها بجای بازیگوشی کتابی بدست می گرفتند و مثلا درس می خواندند, باز آنا جان بود که به سراغشان می امد و دستشان را می گرفت و توی مشتشان قدری نخودچی کشمش می ریخت و تشویقشان می کرد.
همیشه خدا عصر ها می رفتم خانه شان که با هم برویم به مسجد و نماز جماعت . عاشق نماز جماعت بود و صبح و عصرش را در مسجد می گذراند. یک روز که با مادر بزرگ و مادر می رفتیم. باران باریده بود و کوچه پر از آب و گل و لای بود و مجبور بودیم که از وسط کوچه برویم که ناگهان بوق ماشینی برخاست و آناجان چنان دوید که من هر چه کردم به گردش نرسیدم. از آن روز به بعد هر وقت با بچه ها توی کوچه مسابقه دو برگزار می کردیم و من شکست می خوردم. برای جبران می گفتم: اگه مردید با مادر بزرگ من مسابقه بدید.
آنا جان از نظر اقتصادی, مستقل بود. یعنی اینکه دستش به جیب پدر بزرگ نمی رفت. با جوراب و دستش بافی, خرج خودش و مسافرت های زیارتی اش را جور می کرد. هر سال به مشهد رفتن و به کربلا هم هم رفته بود. در برخی از این سفرها خرج پدربزرگ هم با او بود. و هر وقت از سفر بر می گشت. سوغاتی ما روبراه بود و حسابی.
آشپزی اش حرف نداشت. از والور و پریموس استفاده نمی کرد. روی چراخ فتیله ای, سه پایه ای نصب می کرد و ابگوشت را بار می گذاشت و کنارش می نشست. هم بافتنی اش را می بافت و هم دم به ساعت کف حاصل از پختن گوشت را از قابلمه می گرفت و دور می ریخت. همیشه ی خدا هم زیر لب زمزمه می کرد. فضولی ام که گل می کرد کنارش می نشستم و گوش می خواباندم به زمزمه هایش. یا دعا بود و یا بایاتی و یا لالایی های حزین.
اهل روستا بود و خانواده اش همه متمول و او هرگز نمی گفت که از کجا برخاسته و تا حرفی از نداری پیش می امد. می گفت: وقتی سالمی, وقتی تن و بدنت به حرفت گوش می کنند. وقتی می توانی میل بافتنی را توی دستانت بچرخانی, چرا نداری؟
اگر بگویم که نوه هایش را بیش از فرزندانش دوست می داشت, هرگز دروغ نگفته ام. وقت امتحانات که می شد. یا باید به خانه اش می رفتیم و یا او به خانه مان می آمد و با مادر دعوایش می شد که به این بچه ها خوب برس, تا خوب بخورند و جان بگیرند که امتحان دارند.
دوربین های پولاروید(همانها که عکس را خودشان ظاهر می کردند) تازه به بازار آمده بودند و پدر یکی برایمان خریده بود که رفتم پیش آنا جان و با اصرار عکسی دونفره با او گرفتم. هنوز هم ان عکس را دارم. آنا جان بقدری از این مساله ناراحت بود که همیشه می گفت: نمی دانم این (یتیمچه) چه فکرهایی در سر دارد که با من عکس گرفت. زمان انقلاب بود و هر روز توی کوچه و خیابان درگیری و علیه ستم شاهی شعار دادن و اعلامیه های امام را پخش کردن. اما مادر بزرگ نمی دانست که این عکس آخرین عکس او خواهد بود. وقتی رفت در ارومیه بودم و مشغول تحصیل که خبرش را تلفنی گفتند. به تشییع جنازه اش نرفتم. به مادر گفتم که برای تشییع جنازه نمی آیم چرا که نمی خواهم مرگ آنا جان را باور کنم. و باور نکردم. هنوز هم هروقت به خانه مادر می روم و به حیاطش سری می زنم. خانه آناجان چسبیده به خانه ما بود. صدای اناجان را می شنوم که می گوید: مش رضا گنه گلدین؟ گل بیر اوزوندن اوپوم
و دلم می گیرد از اینکه بجای باغچه های کوچک(کرت) آناجان با ریحان ها و نعناع های ترد و شادابش, تلی از اهن و آجر روییده است. و هنوز هم دلم تنگ است برای ان درخت توت که خرداد ماه ها روی شاخه هایش می لولیدم . توت های سفید و شیرین و آبدار.
و ان زیر پله ای که پله هایش به بالاخانه می رفت. و در زیر پله لانه ی مرغ و خروس بود. آن خروس چلچلی و مرغ خاکستری رنگی که هر وقت می دیدمش جوجه هایش بدنبالش روانه بودند. وچراغ نفتی کوچکی(فانوس) که شب های زمستان آناجان توی لانه ی مرغ ها می گذاشت تا سرمایشان نشود.
تابلوی سوم:
کودکی ام با لالایی های حزین, داستان های امیرارسلان نامدار, حسین کرد شبستری, قاری ننه و... گره خورده است. شب های زمستان پای کرسی و قبل از خواب این داستانها را شنیدن که مادر برایمان تعریف می کرد. چهار برادر و سه خواهر(برادر بزرگتر خدمت سربازی بود و خواهر بزرگتر خانه ی بخت) پای کرسی لحاف را تا چانه مان می کشیدیم و گوش به صدای مادر می سپردیم که هر شب قصه ای ردیف می کرد و گاهی به آوازی حزین مزین می نمود.
مادر از اولین دانش آموزان دختر این شهرستان بود که تا پایان دوره ابتدایی درس خوانده بود و بعد ازدواج کرده بود. با خانواده دوست ترین مرد روی زمین, یعنی پدرم. همیشه ی خدا قرآن و مفاتیح و کتاب های داستانهای ترکی در کنارش بود.
پدر او را خانم صدایش می کرد. و به ما می گفت: مادرتان زن من نیست. برادر من است. (برادر در فرهنگ ما ارزشش بیش از همه ی افراد خانواده است) پدر می گفت: تازه ازدواج کرده بودیم و اجاره نشین هم بودیم و بچه های اولمان هم بودند که تصمیم گرفتیم خونه بخریم. پس اندازی نداشتم. زیلوی زیر پایمان و والور خوراک پزی و همه ی خرت و پرت مان را فروختیم و مادرت همه ی پس انداز جوراب بافی اش را روی آن گذاشت و خانه ای خریدیم . چادر سر مادرت را فرش زیراندازمان کردیم. مادرت نذرکرده بود که اگر خانه ای خریدیم. به شکرانه اش به پابوس امام رضا برویم. پولی برایمان نمانده بود تا نذر مادرت را ادا کنیم. آنچه داشتیم. یک رادیوی تپاز قدیمی بود که به پیشنهاد مادرت فروختیم و راهی مشهد شدیم.
مادر خیاطی هم می کرد. برای نو نوار شدن همه ی بچه ها در ایام عید. خودش لباس می دوخت. حتی کت و شلوار پدر را .
کوچه ی ما نامش توتلو بود. معروف به کوچه دوه چی لر. طایفه ای بزرگ که در قالی بافی استاد بودند. مادر به کمک همین همسایگان دار قالی راه انداخت. قالیچه هایی که بافته شدند و کمک خرج خانواده گشتند. جهازیه ی خواهران. هزینه ی ازدواج برادر بزرگ. هزینه تحصیل ما و ...
مادر غیر از عشقش به ما بچه ها, عشق دیگری هم داشت. تعزیه امام حسین و زیارت امام رضا. تابستان که می شد. بار و بندیل آماده بود و راهی می شدیم. یک راست به مشهد. مسافرخانه حاج اروج.
مادر را کار کردن. همیشه دلواپس بچه ها بودن. با دل نگرانی های پدر سهیم گشتن. از پای انداخته بود. قلبش به درستی کار نمی کرد و پاهایش از وی فرمان نمی برد. صبح یکی از روزهای پاییزی بود که پدر با خودرو سواری دوستش مادر را برای درمان به تبریز برد و ما راهی مدرسه شدیم. ظهر که از مدرسه برگشتم. مادر چادر به کمر بسته در حیاط خانه مشغول کار کردن بود. تعجب کردم. اینکه به همین زودی برگشته اند و اینکه مادر به این فوریت خوب شده است. داخل اتاق که شدم . پدر دراز به دراز خوابیده بود و مادر بزرگ و چند تن از فامیل کنار رختخوابش. موقع رفتن خودروشان چپ کرده بود و پدر دنده هایش شکسته و مجبور به بازگشت و مادر درد خویش فراموش کرده و مشغول پرستاری از پدر.
چقدر در طول زندگی مادر درد خویش را فراموش کرده باشد, خوب است؟
داداشی(برادر بزرگم) رفته بود خدمت سربازی( سپاهی دانش.شهرستان الیگودرز. روستای ازنا) یکی از خصوصیات پدر دست و دل بازی اش بود و اینکه اعتقاد داشت. پدری که شب ها دست خالی به خانه برگردد. لطفی ندارد. پس همه شب بساط نخودچی کشمش و میوه مان به بار بود. دور هم می نشستیم و مادر خوردنی ها را تقسیم می کرد و سهم هر یک را می داد. و همیشه یک سهم اضافه برمی داشت و در دستمالی می پیچید و گره می زد و در صندوقچه اش می گذاشت. یخچال که نداشتیم. هر سه ماه به سه ماه که داداشی برای مرخصی بر می گشت. باید محتویات همه ی دستمال های گره خورده را نوش جان می کرد. و مادر چشم به خوردن او می دوخت و چه عاشقانه کیف می کرد و نشعه می شد.
با به بازار آمدن دستگاه های برش و تراش چوب و مبل های آماده و دکوراسیون های تولید انبوه, نجاری از رونق افتاده بود. پدر شغلش را عوض کرد. از نجاری به نقاشی و تودوزی ماشین. تودوزی روکش صندلی اتوبوس ها و ... چرخ خیاطی بزرگی توی خانه نشست و مادر یک کار دیگر هم به جمع کارهایش اضافه شد. تودوزی روکش صندلی اتوبوس ها. با چه دقت و ظرافتی. انگار این زن کوتاه قامت و لاغر اندام خستگی نمی شناخت. ترو خشک کردن 9 بچه( تازه سه تایشان در همان کودکی فوت کرده بودند. والا یک دو جین کامل می شدیم) 9 بچه ای که هر کدام به نوعی شر و شور بودند. داداشی تا قبل از سربازی رفتن دست بزنی داشت و هر روز دعوا و هر روز لباس های پاره پوره و لب و لوچه خونین و مالین. برادر بزرگتر از من که عاشق رنگ و قلم مو و خطاطی بود و رنگین و الوان شدن روزانه اش. من یکی که شلخته بودم و عاشق توپ گرد و همیشه خدا زانوهای شلوارم پاره شده و آستین های پیراهنم از بس جویده بودم. موریانه خورده و تا به خانه می رسیدم. کتاب بود ودفتر بود و کاغذ پاره که مثلا مشق نویسندگی می کردم. کوچکتر از من هم در عین مرتب و منظم بودن. وسواس داشت که شلوار و پیراهنش همیشه اتو خورده باشند. و برادر ته تغاری مان عاشق رفتن به پشت بام و خوابیدن روی درخت توت. خواهر ها هم برای خود عالمی داشتند و هر کدام به اخلاقی و صفاتی متفاوت.
یکی از خواهران که علاقمند درس و مدرسه و فعالیت های فوق برنامه بود. عصری باید برای شرکت در یک فعالیت فوق برنامه ای به مدرسه می رفت که ظهر خوابیده بود و با ناز و نوازش مادر بیدار شد و هول هولکی روانه مدرسه گردید. هنوز دقایقی نگذشته بود که گریان و نالان بازگشت. مادر دل نگران و پریشان علت را جویا شد که این خواهر دبستانی ما گفت: می رفتم مدرسه که در خیابان مشاهده کردم هواپیما ها روی آسفالت خیابان صف کشیده و پارک کرده اند و جایی برای عبورم نبود و مجبور به پریدن از روی طیاره ها شدم. ناگهان بوق یکی از هواپیما ها مرا به هوا پراند و از خواب بیدار شدم و دیدم وسط خیابان شلنگ اندازی می کنم و مردم به تماشایم ایستاده اند که وحشت زده و خجل با گریه و زاری به سمت خانه دویدم.
در عین شر و شوری که داشتم از نظر جسمانی لاغر و مردنی ترین فرزند خانواده بودم و نیمی از سال دچار بیماری های مختلف و کارم با کار پزشکان و آمپول زنان پیوند خورده و بدنم با تشک و لحاف و متکا گره زده شده. پدر در غیاب تاکسی و تلفن و ...بدوش کشیدن و به مراکز درمانی رساندنم را به عهده داشت و مادر دم به ساعت یا « اوماج آشی» می پخت و به خوردم می داد و یا جوشانده و پودر خرچنگ و شیر برنج و ... هنوز هم با اینکه خودم پدر شده ام و خانه و خانواده مستقل. هر وقت می شنود که سرم درد می کند و یا سرماخوردگی و از این حرف ها... دادش در می آید که چرا در خانه ماندی و بچه ها را اذیت کردی, باید به منزل من می آمدی و استراحت می کردی و خودم پرستاری ات را می کردم.
هنوز هم هر وقت به سراغش می روم از همان دستمال های گره خورده دارد که تویش چیزی قایم کرده برای آمدن من و به حلقم چپاندن. و...
تابلوی چهارم
پدر اصرار داشت که زن بگیرم و مادر سر از پا نمی شناخت که شازده پسرش داماد خواهد شد. بحث ها و بررسی ها و ...تا اینکه قرعه ی فال بنام کسی افتاد که باید می آمد, همسر کسی مثل من می شد که روزی لوله کش خانه های مردم بود در شهری دیگر و بعد سمباده کش اتومبیل های مردم در همین شهر و بعد تر اراجیف نویس هفته نامه خوی. کسی که هر چند خیلی دوست داشت مثل پدرش دست و دلباز باشد و دست به جیب. ولی چه فایده که جیب هایش همه سوراخ بودند و اسکناس از آنها قهر کرده.
این زن به خاطر همین جلمبری که تعریفش کردم, آنچه رها کرد خیلی بیشتر از آن بود که بدست آورد. عشقش به بچه هایش را وقتی شناختم که رعنای قد نکشیده مان توی خواب, به خواب ابدی رفت. انگار همان که شش ماه دنیا را به چشم دید و چشم از این دنیا برکشید, به جانش بسته بود و هنوز که هنوز است. حسرتش را در نگاهش و رفتارش و در تنهایی هایش با کمی دقت می توان دید.
پاییز گئتدی قئش اولدی
قئیش پاییزدان پیس اولدی
رعنام بیر چیچیک غنچه
گولون آچمادی, سولدی
راه دوری نمی روم, به همین یک سال و نیم تعطیلی هفته نامه و بیکاری خودم اشاره می کنم. همان یک سال و نیمی که از آن حادثه شوم اغاز شد و رنجبر این مردم و بنیان گذار این هفته نامه به خاطر کار یک نفر دیگر, به خاطر ارزشی که به نان و نمک خوردن قائل بود. به خاطر یک دوست, به مسافرتی رفت که اصلا علاقه ای به رفتنش نداشت. اما رفت, به اصرار دوست رفت و دیگر هرگز بر نگشت. از همه ی حرف و حدیث هایی که بعد از این حادثه بعضی ها مطرح کردند و وجدان و شرف و انسانیت را زیر پا گذاشتند و بر خلاف عرف و عادت و باورهای مذهبی مان که پشت سر مرده حرف زدن خوب نیست. چه تهمت ها و افترا ها و لیچارها به آن عزیز و حتی به خانوده اش بار کردند, می گذرم. و به همین بسنده می کنم که بعضی ها که ادعای دوستی و ارادت و اخلاص داشتند. آنهایی که هنوز که هنوز است خود را وامدار آن عزیز همیشه غایب میدانند, چه کار ها کردند و چه حیله ها بکار بردند و چه ترفند ها و شگردها خلق کردند تا این هفته نامه به خاموشی برود و رفت. وجدانشان بیدار شده؟ شاید اصلا وجدانی در بین نبوده که خواب یا بیدار باشد!
به هر حال بیکار که باشی, بی پول که باشی, چشم به آب باریکه ای به نام حق الخبر یک خبرگزاری دوخته باشی و ناگاه در ساعت 12 شب باخبر گردی که که همان آب باریکه را کسی و کسانی قطع کرده اند که وامدارت بوده اند. دوستت بوده اند. کمکشان کرده ای. جاده صاف کنشان بوده ای, به نامشان نوشته ای. بخاطرشان به هر دری زده ای. حتی قلمت را, در اختیارشان قرار داده ای, چه حالی پیدا می کنی؟
در آن وانفسای خنجر از پشت خوردن ها, بی پولی ها, افسردگی ها و...اگر نبود وجود این زن که همسرت بود و در کنارت بود و پشتیبانت بود, چه می کردی؟
برای بچه هایی که پدر شده بود یک سایه, یک شبح, که نیمه شب ها می آمد و آفتاب نزده از خانه در می رفت, اگر این زن که مادرشان بود و در کنارشان بود, اگر نبود, چه می کردند؟
در آن قهقهه های مستانه و پوز خند های پیروزمندانه و نیشخند های موزیانه که بر لب پرتگاه بودنت را به تماشا نشسته بودند و سقوط ات را انتظار می کشیدند, اگر نبود زمزمه های این زن که : خدا با ماست. به خدا توکل کن. به ایست. قامت راست کن. نشکن... چه می کردی؟
گفتم سقوط, نه اینکه از بام زندگی برافتم و به هیچکاره ای تبدیل شوم. نه, بلکه مردی را, مردانگی را, حق هم سفرگی را, حق نان و نمک خوردن را, فراموش کنم. به پشیزی ناقابل و به چرک کف دست و چند پول سیاه این همه را بفروشم که حسابی وسوسه ام می کردند.
قلم را , شرافت قلم را, عزت نویسندگی را , حرمت انسانیت انسان را, تعهد را, قلم را و قلم را و قلم را به لجن بکشم و برای نام و نان, برای اثبات بودن خویش, نه خود, نه وجود بی مقدار خود که همین قلم را به دریوزگی و پستی و مداحی و ...بکشانم.
اگر این نشریه راه افتاد, اگر این وجود هر چند حقیر و ناچیز, خودش ماند, با همه ی خصوصیاتش, اگر این قلم به زعم خودم گل آلود نشد و نه لجن فرو نخفت, باور دارم بیش از هر چیز و هر کسی مدیون خاتونی است که در خانه ام نشسته است.
در این امتحان الهی اگر رفوزه نشدم, جدا از کلاس های تقویتی که برخی از دوستان عزیزتر از جانم برایم تدارک دیدند و برخی دیگر از مسوولان که در پاسخ به سوالات یاری ام کردند. باور دارم که فقط و فقط به خاطر تقلب هایی بود که این زن در سر جلسه امتحان به من رساند. و این نمره ی 10 قبولی که با زور گرفته ام. همه اش از ان اوست و من درس نخوانده وگیج, فقط ورقه ی امتحانی را نظاره می کردم و سرگیجه گرفته بودم.
روزی روانشاد رنجبر به مناسبی به من گفت: زنان ما نجیب ترین و شریف ترین زنان این شهر هستند. چون کسانی چون ما را تحمل می کنند. و من باور دارم و یقین دارم و اعتقاد دارم که زنان شهرم , این شهر دارالمومنین و این دارالصفا, نجیب ترین, شریف ترین , صبور ترین, مومن ترین زنان همه ی دنیا هستند. چه در قامت مادر بزرگت باشند, چه در قامت مادرت , چه در لباس بخت به خانه ات آمده باشند, چه در قامت خواهر, دلواپسی هایت را در نگاهشان ریخته باشند, چه در قامت دخترت, به عشق تو و با تکیه به تو قد بکشند و ...
فاطمه , فاطمه است و زنان شهر من, رهروانش. روز تولد بی بی همه ی عالم و روز زن بر همه ی زنان شهرم مبارک باد.
درحاشیه
میرحسین موسوی پس از مناظره
مناظره بسیار خوب بود/صداوسیما بگذارد مردم حرف بزنند
قلم - میرحسین موسوی پس از مناظره تلویزیونیاش در صدا و سیما در حالیکه حاضران میگفتند عالی بود بسیار خوب بود، خسته نباشید از استودیوی صدا و سیما بیرون آمد.
به گزارش خبرنگار قلمنیوز، ازدحام خبرنگاران و عکاسان در لحظه خروج مهندس موسوی و احمدینژاد از استودیو چنان بود که حرکت را دشوار کرده بود.
در حالی که در میان ازدحام جمعیت کلمات آفرین، آفرین خطاب به موسوی بارها شنیده شد، خبرنگاری از او پرسید: مناظره را چطور ارزیابی میکنید؟
موسوی پاسخ داد: بسیار خوب بود.
خبرنگار صدا و سیما از او درباره انتظار از صدا و سیما به عنوان رسانه ملی پرسید؟
موسوی پاسخ داد: بیطرف باشید از مردم بیشتر استفاده کنید؛ نمیگویم از من استفاده کنید؛ از مردم و نیروهای دلسوز کشور استفاده کنید؛ بگذارید مردم حرف بزنند.
وی ادامه داد: باور کنید اگر مردم حرف بزنند ما از آن ضرر نمیکنیم.
خبرنگاران به او میگفتند: آقای موسوی عالی بود، ماشاءالله، ماشاءالله.
مجید مجیدی که او نیز همراه مهندس موسوی حضور داشت، جلو رفت و موسوی را در آغوش گرفت و با او روبوسی کرد.
دست و پا زدن احمدینژاد برای ماندن در عرصه رقابت
مهندس پیروز بلامنازع مناظره در نزد ملت رشید ایران
قلم - در حالی که احمدینژاد تلاش میکرد تا با استفاده از نام و اسامی بزرگان و مسوولان سایق کشور، دستاوردها و اقدامات 30 سال گذشته را زیر سوال ببرد و با ناشیانهترین شیوههای منسوخ به این کار اقدام میکرد، مهندس موسوی با خونسردی کامل سیاستهای غلط وی و رویکرد نادرست وی را نقد کرد و با مردم سخن گفت.
به گزارش خبرنگار قلمنیوز، مناظره مهندس موسوی با احمدینژاد در شرایطی برگزاری شد که احمدینژاد که در طول 4 سال گذشته دائما از افشای اسامی مفسدان سخن میگفت و هرگز نامی از آنها نمیبرد، در این مناظره به دلیل در دست نداشتن نقطه ضعف از دولت دوران دفاع مقدس تلاش کرد تا با سیاهنمایی دستاوردهای گذشته، خود را دلسوز مردم معرفی کند.
مهندس موسوی با خونسردی و تجربه بالا به رویکرد اتهامی، غیرمعمول و عصبی احمدینژاد پاسخ داد و با اشاره به اشکالات عمده رفتار دولت در سیاستخارجی و داخلی که نتیجه آن پایین آوردن عزت و جایگاه مردم ایران است، ناتوانی دولت و احمدینژاد را در اداره کشور به رخ وی و همه بینندگان و ملت ایران کشید.
انتشار گسترده شایعات بعد از مناظره موسوی - احمدی نژاد
از لحظاتی پس از مناظره شایعات متعددی از طریق پیامک مخابره شده است
یکی از این شایعات می گوید مناظره های بعدی احمدی نژاد لغو شده است.
شایعه دیگر حکایت از آن دارد که هاشمی رفسنجانی در گفتگو با شاهرودی خواستار پیگرد سریع و قانونی احمدی نژاد شده است.
بر اساس شایعه دیگر احمدی نژاد بدلیل اینکه احتمال موفقیت خود در انتخابات را ضعیف می داند قصددارد پس از چند افشاگری استعفابدهد.
شایعه دیگر اینکه هواداران احمدی نژاد قصددارند فردا صبح در حرم امام جمع شوند و علیه موسوی و هاشمی و خاتمی شعار
حاشیههای مناظره موسوی و احمدینژاد
دانشجویان پیروزی احمدینژاد در مناظره تلویزیونی را جشن میگیرند
جمعی از دانشجویان دانشگاههای کشور با حضور در پارک ملت تهران بلافاصله پس از پایان مناظره تلویزیونی، پیروزی احمدینژاد بر موسوی را جشن میگیرند.
علیرضا زاهدی رئیس شاخه دانشجویی و جوانان ستاد هماهنگی حمایتهای مردمی از احمدینژاد در گفتگو با فارس گفت: جمعی از دانشجویان دانشگاههای کشور در اقدامی خودجوش، امشب برای تماشای مناظره تلویزیونی احمدینژاد و موسوی در پارک ملت تهران حضور مییابند.
وی افزود: پس از پایان این مناظره، دانشجویان حاضر در پارک ملت، به استقبال از احمدینژاد در مقابل سازمان صدا و سیما رفته و پیروزی احمدینژاد بر موسوی را جشن خواهند گرفت
خیابانهای تهران متأثر از یک مناظره
خیابان ولی عصر تهران تنها دقایقی پس از اتمام مناظره تلویزیونی میان محمود احمدی نژاد و میرحسین موسوی شاهد حضور پر حرارت حامیان این دو کاندیدای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری است.
خیابان ولی عصر تهران تنها دقایقی پس از اتمام مناظره تلویزیونی میان محمود احمدی نژاد و میرحسین موسوی شاهد حضور پر حرارت حامیان این دو کاندیدای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری است.
به گزارش خبرنگار "تابناک" حاميان محمود احمدي نژاد که بیشتر با موتور سیکلت و پرچم ایران به دست هستند به خیابان ولی عصر آمده و با شعار الله اکبر حمایت خود را از احمدي نژاد اعلام می کنند.
حاميان میرحسین موسوي نيز که با عکسها و پارچه های سبز رنگ متمایز هستند، شعارهايي را در حمايت از نامزد مورد نظر خود سر مي دهند.
بنابر این گزارش بسياري از خيابانها و ميادين شهر تهران هم اکنون شاهد رجزخوانی حاميان این دو کاندیداست.
خبرنگار "تابناک" می افزاید: شعارهای رد و بدل شده از دو طرف با این مضامین است:
مناظره به پا شد، موسوی کله پا شد
مناظره به پا شد، احمدی کله پا شد
دولت سیب زمینی، نمی خوایم، نمی خوایم
و ...
گفتنی است این رجزخوانی خیابانی به شهرهای دیگر هم سرایت کرده و بنابر اخبار رسیده به "تابناک" هم اکنون در میدان صفاییه قم به سبب درگیری میان هواداران این دو نامزد، پلیس ضد شورش وارد عمل شده است
هر چهار کاندیدا فرزندان انقلاب هستند
حجت الاسلام و المسلمین سید رضی شکوری , امام جمعه خوی در خطبه دوم نماز جمعه با اشاره به انتخابات ریاست جمهوری و دعوت از مردم برای حضور گسترده در پای صندوق های رای, در مورد کاندیداهای ریاست جمهوری گفت:
بطوريكه مستحضر هستيد شوراي محترم نگهبان پس از بررسي هاي قانوني لازم چهار نفر را بعنوان نامزدهاي مورد تأييد معرفي كردند .
لازم مي دانم چند مورد از مشتركات هر چهار نامزد را مورد اشاره قرار بدهم تا شما عزيزان با توجه به مقررات و ضوابط و معيارهاي لازم اصلح را از ميان آنان انتخاب فرمائيد
1- هر 4 نفر سوابق ممتد فعاليتهاي اجرائي دارند لذا از اين نظر براي مردم عزيز كامل شناخته شده هستند
2- هر 4 نفر سوابق مبارزاتي قبل از انقلاب را دارند و از فرزندان انقلاب محسوب مي شوند
3- هر 4 نفر توانسته اند شرايط لازم را كه در قانون اساسي براي نامزدي به مسئوليت سنگين رياست جمهوري وجود دارد احراز نمايند.
کرباسچی یا مهاجرانی
ستاد کروبی در خوی هم فعال تر شده است. یکی از اعضای این ستاد گفت: در روزهای آینده میتینگ با شکوهی در خوی برگزار خواهیم کرد. وی در مورد سخنران این میتینگ گفت: هم اکنون مهاجرانی وزیر ارشاد خاتمی چند روزی است که به ایران آمده و در تلاش هستیم تا او یا شهردار اسبق تهران, کرباسچی را برای ایراد سخنرانی به خوی دعوت کنیم.
نوباوه هم می آید
همایش بزرگ طرفداران احمدی نژاد بزودی در خوی برگزار می شود. هر چند که تاریخ برگزاری همایش مشخص نشده است. ولی حضور یکی از چهره های مطرح و مشهور طرفدار احمدی نژاد در این همایش قطعی است و شاید این فرد همان نوباوه نماینده مجلس شورای اسلامی باشد.
عابدین زاده با شور انتخاباتی آمد
حضور عابدین زاده یعنی حضور شور انتخاباتی, کامل عابدین زاده نماینده اسبق مردم خوی در مجلس شورای اسلامی هر جا که باشد, یعنی در آنجا شور انتخاباتی بر پاست. این را هم طرفدارانش باور دارند و هم مخالفانش.
هم اکنون عابدین زاده در خوی و در مناطق مختلف سخنرانی ایراد می کند. یعنی اینکه انتخابات و شور انتخاباتی و بحث های داغ موافقان و مخالفانش.
وزیران سابق را ملاقات کنید
ستاد میرحسین موسوی پای وزیران دولت خاتمی را به خوی کشیده است. از خرم, وزیرراه و ترابری گرفته تا زنگنه, وزیر نفت. وزرای دیگر دولت خاتمی هم در راه هستند. و همه با یک هدف: لزوم تغییر در ساختار قدرت اجرایی کشور.
موج سبز به خوی هم رسید
بستن مچ بند سبز و انداختن شال سبز بر گردن, این نشانه ی طرفداران میرحسین موسوی است. که از تهران اغاز شد و هم اینک به خوی هم رسیده است. در مقابل ستاد موسوی جوانان سبز پوش را می توانید ببینید.
میتینگ انتخاباتی برای اولین بار در دانشگاه آزاد
برای اولین بار در طول تاریخ دانشگاه ازاد اسلامی واحد خوی, یک میتینگ انتخاباتی در این واحد برگزار شد. گروه 88( حامیان جوان خاتمی و موسوی ) این میتینگ را برگزار کردند و در سالن آمفی تئاتر دانشگاه , خرم وزیر سابق راه و ترابری به طرفداری از موسوی سخنرانی کرد.
بازار سوالات و شعارها و حتی سوال در مورد مسائل خصوصی سخنران هم داغ بود و مخالفان و موافقان شعارهایی مطرح کردند.
کجایی جوانی که یادت بخیر
عابدین زاده به یاد ایام جوانی افتاد و حرکت آکروباتیک انجام داد.
عابدین زاده نماینده اسبق مردم خوی در مجلس شورای اسلامی که هم اینکه 65 سال دارد. در دانشگاه آزاد اسلامی خوی به یاد ایام جوانی افتاد و هنگام پایین امدن از روی سن بجای استفاده از پله ها از همان بالا به پایین پرش نمود. یعنی اینکه هنوز که هنوز است, دود از کنده بلند می شود.
بازار مرخصی ها هم داغ است
برای حضور گسترده در انتخابات و فعالیت های تبلیغاتی به نفع کاندیدای مورد علاقه, بازار مرخصی هم داغ است. برخی از کارمندان و مسوولان برای حضور در ستادهای انتخاباتی , از اداره مربوطه مرخصی گرفته و با خیال آسوده به فعالیت انتخاباتی مشغول هستند.
آرای مردم , نشان دهنده محبوبیت یا عدم محبوبیت مسوولان محلی
یکی از دوستان حرف بسیار جالبی در مورد انتخابات زد . او گفت: آرای صندوق های هر بخش علاوه بر اینکه میزان مقبولیت هر کاندیدایی را در میان مردم آن بخش نشان خواهد داد. میزان مقبولیت و محبوبیت هر بخشدار را نیز در میان مردم آن بخش عیان خواهد کرد. چرا که بخشدار یعنی نماینده دولت در بخش.
او به من پیشنهاد کرد که: ارای هر بخش را جداگانه بنویسم تا بخشداران محترم از میزان مقبولیت خود در میان مردم آگاهی یابند.
حجازی فر هم بعله
این پیام هم از طرف هادی حجازی فر به من ارسال شده است که: حجت الاسلام هاشم حجازی فر نماینده سابق مردم خوی در مجلس شورای اسلامی طرفدار میرحسین موسوی است.
اولا از هادی خان ممنون که یادی از حقیر نمودند و کلی خوشحالی بنده را باعث گردیدند و از آقای حجازی هم که همیشه استاد من بوده و هستند و ... شوق دیدارشان همیشه و هماره در دلم وجود داشته و دارد.
خیابانهای خوی رنگ انتخابات گرفت
در اولین ساعات شروع تبلیغات انتخابات, شهرداری خوی با نصب تابلوهای برزنتی در مناطق مختلف شهر, عملا فضای انتخاباتی را در سطح شهرستان خوی حاکم کرد.
افتتاح ستاد های احمدی نژاد و میرحسین موسوی روبروی هم با قدری فاصله در خیابان طالقانی و حضور طرفداران هر دو کاندیدا در مقابل ستادهایشان چهره این خیابان را عوض نمود.
در همان اولین روز ستاد خواهران احمدی نژاد هم در ابتدای خیابان شریعتی اغاز بکار نمود
ولی هنوز از افتتاح ستادهای دو کاندیدای دیگر( کروبی و رضایی) خبری نیست. هر چند که با پیامک های تلفنی, مسوول ستاد محسن رضایی در خوی, ناصر کریمیان بصیر اعلام شده است و مسوول ستاد کروبی هم وحید قدرتی.
هر چند که امروز جمعه بود و بیشتر مغازه ها و محل های کسب و کار تعطیل . ولی ستاد ها از همین آغاز کار خود را شروع کردند. برگزاری جلسه با اصناف در ستاد موسوی و تقسیم کار کمیته ها و پخش تراکت ها و کارت های تبلیغاتی در ستاد احمدی نژاد از جمله کارهایی بود که امروز انجام گرفت.
گزارشی از ستادها
اولین ستادی که صبح رفتم, ستاد احمدی نژاد بود. صندلی ها دور ستاد چیده و بر روی میزها هفته نامه پرتو و مقداری بروشور و کارت تبلیغاتی .
طبقی مسوول ستاد نیز حضور داشت که خوش و نشیب انجام گرفت و میربابایی بود که چندی از کارها گفت و اینکه باید حضور پرشوری در انتخابات داشت.
در مقابل ستاد هم چند تن از طرفداران دکتر احمدی نژاد ایستاده بودند که یکی گفت: فردا روی سایت قرار ندهی که فلانی در آن جا بود. من مرخصی گرفته ام و در ایام مرخصی در ستاد کار می کنم.
پذیرایی با چای و شیرینی هم انجام می شد و ...
دومین ستاد, ستاد موسوی بود که طالبی و مایلی و دیگران بودند و پذیرایی با چای و شیرینی و ...اینکه باخبر شدم سخنرانی کامل عابدین زاده به فردا موکول شده است و در مورد محلش تصمیم گرفته نشده و شاید به مزار شمس بروند و یا یکی از مساجد.
در بیرون از ستاد موسوی یک نفر از آشنایان بود که پرسید: در کدام ستاد کار می کنی؟
گفتم : در ستاد کرام
گفت: یعنی چه؟
گفتم: کرام یعنی( کروبی, رضایی, احمدی نژاد و موسوی)
ستاد نسیم در شهرستات خوی افتتاح شد
ستاد نسیم( نسل سوم یاریگران موسوی) در خوی با حضور علیرضا رادفر مسوول ستادهای شهرستانی موسوی در اذربایجان غربی , افتتاح شد.
در مراسمی که به همین مناسبت و با حضور بیش از یکصد نفر از جوانان حامی مهندس موسوی برگزار شد. رادفر طی سخنانی گفت: برخی از مسائل اتفاق افتده در سیاست خارجی و سیاست داخلی در شان ملت ایران نیست. با توجه به پیشینه تاریخی بسیار قوی و وجود منابع و معادن غنی باید با مدیریت صحیح کشور را به جایگاه واقعی اش رساند.
وی افزود: ما با نقد دولت نهم به میدان آمده ایم و بدنبال یک سری ایده آل ها هستیم که دولت نهم نمی تواند آن ها را اجرایی نماید.
رادفر با اشاره به نقدهایی که از دولت نهم می شود گفت: کار بجایی رسیده که حتی افراد هم فکر خودشان هم زبان به اعتراض گشوده اند و می گویند: ادامه این سیاست ها کشور را به لبه پرتگاه می برد.
وی با بررسی اصولگرایی و ارزش های حاکم برجامعه اظهار داشت: با لفظ اصولگرایی بازی سیاسی می کنند و و به هیچ اصولی پایبند نیستند. اصول اصلی انقلاب ما استقلال ازادی و جمهوری اسلامی بود ولی اکنون هم جمهوریت و هم اسلامیت نظام در خطر است.
رادفر با برشمردن خصوصیات میرحسین موسوی اضافه نمود: ما به خاطر صداقت و راست گویی و کاردانی موسوی وی را به عنوان کامدیدای مورد حمایت خود انتخاب کرده ایم.
در این مراسم همچنین مهندس نوذری مسوول ستاد نسیم استان نیز طی سخنان کوتاهی از جوانان خواست با عزم و اراده در حمایت از موسوی که حمایت از آرمانهای امام راحل و اصول انقلاب است وارد میدان شوند.
غلامحسین قره محمدلو رئیس ستاد موسوی در خوی نیز در این جلسه که حدود صد نفر از اعضای ستاد نسیم خوی شرکت داشتند گفت: امید ما به جوانان است.
وی افزود: ما باید نسیم را به طوفان تبدیل کنیم و همه اقشار جامعه را برای صیانت از ارزش های اسلام فرا خوانیم.
اسامی اعضای شورای مرکزی ستاد نسیم خوی
1-مهندس امیر مافی کندی:(رئیس ستاد) مسئول هماهنگی و نظارت بر کمیته ها, هماهنگی با ستاد مرکزی, ارتباط با سخنرانان
2-حسین جانگداز: ( قائم مقام)مسئول برنامه ریزی جلسات داخلی و همایش و جلسات سخنرانی و همکاری با مسوولان کمیته ها و امور مالی
3-صابر عباسی اقدم: (کمیته تبلیغات)مسوول طراحی, چاپ, پانل, بولتن, سایت , کلیپ و اس ام اس تبلیغاتی
4-حسین خورابلو و وحید نقی لو: (کمیته ساماندهی اعضا)عضو یابی و ثبت نام
5-مجید شکارلو( کمیته دانشجویی و دانش آموزی)مسوول جذب و برگزاری جلسات با دانش آموزان و دانشجویان (برنامه های خاص برای اولیا)
6-مهندس وحیده ابراهیمی:(دبیر ستاد) تنظیم صورتجلسات و گزارشات و برنامه های ارسالی به دفتر مرکزی
7-مهندس رقیه نوروزی) گروه دختران) مسوول جلسات اختصاصی بانوان- پانل و بولتن دختران- دعوت از بانوان برجسته کشور و استان برای سخنرانی
8-مهندس صابر حسن پور:( کمیته جوانان روستا) مسوول ایجاد دفتر ستاد جوانان در روستا و هماهنگی در کلیه امور( برگزاری جلسات و تبلیغات و...)
9-رضا درستی: (اطلاع رسانی)اطلاع رسانی به اعضا در خصوص جلسات و برنامه ها
بيانيه مهندس میرحسین موسوی به مناسبت درگذشت نویسنده تاریخ خوی
بسمه تعالی
درگذشت اندیشمند فرزانه مرحوم دکتر محمد امین ریاحی خویی، فقدانی جبران ناپذیر برای فرهنگ و ادب ایران زمین است. فعالیتهای فرهنگی و نیز تحقیقات عالمانه و ماندگار آن ادیب بزرگوار در حوزههای فردوسی شناسی، تصحیح متون عرفانی ـ اسلامی، تاریخ آذربایجان و خوی و همچنین کشف و تثبیت مقبره شمس تبریزی برای همیشه در حافظه تاریخی مردم ایران زمین باقی خواهد ماند.
اینجانب ضایعه ارتحال این بزرگمرد عرصه فرهنگ، علم و ادب را به جامعه فرهنگ دوست ایران به ویژه خانواده معزز آن بزرگوار تسلیت می گویم. پروردگار او را قرین رحمت و مغفرت خویش قرار دهد.
کروبی درگذشت نویسنده تاریخ خوی را تسلیت گفت
دبیر کل حزب اعتماد ملی در پیامی که در روزنامه اعتماد ملی چاپ گردید, درگذشت دکتر محمد امین ریاحی نویسنده تاریخ خوی را به اهل قلم تسلیت گفت.
باحضور نماینده مردم خوی, ستاد مردمی احمدی نژاد فعالیت خود را آغاز نمود
در نشستی که در حسینیه میرزا ابراهیم خوی و با حضور دکتر موید حسینی صدر, نماینده مردم این شهرستان در مجلس شورای اسلامی برگزار گردید. مقرر شد, کلیه طرفداران دکتر احمدی نژاد در یک تشکل و یک ستاد فعالیت نمایند.
همچنین اقای طبقی به عنوان مسوول ستاد معرفی گردید.
طبقی در گفتگو با بنده اعلام نمود: ما همگی فقط برای ادای تکلیف به میدان آمده ایم و در صورت پیروزی احمدی نژاد هیچ توقع پست و مقامی نداریم.
آنچه ما را وارد میدان انتخابات و طرفداری از احمدی نژاد نمود. همان احساس تکلیفی بود که در زمان جنگ ما را راهی میدان های نبرد با دشمن نمود.
اعضای کمیته سلامت ستاد موسوی در خوی معرفی شدند
در نشستی که با حضور پزشکان و دست اندرکاران بهداشت و درمان و امور پزشکی طرفدار موسوی برگزار گردید. با رای گیری, اعضای کمیته سلامت ستاد موسوی در خوی به شرح ذیل انتخاب و معرفی شدند.
1-اسماعیل طالبی
2-علیرضا ابوالقاسمی
3-سید رضی سید حسینی
4-مصطفی شیرزادگان
5-پرویز بهرامی
6-توحید محمود زاده
7-محمد علی احمدی
بیانیه نماینده اسبق خوی
قرار است قبل از ورود مهندس میرحسین موسوی به شهرستان تبریز, که طی روزهای آینده اتفاق خواهد افتاد بیانیه ای در آن شهر منتشر شود.
این بیانه به قلم نماینده اسبق خوی( ک-ع) می باشد. در بخشی از این بیانیه آمده است:
ای مردم بزرگوار تبریز و آذربایجان, که در مقاطع پر رنج و درد کشور و در روزگاران استبداد و تجاوز و استعمار بیگانگان , وطن – ملت – هویت ملی – دین و آزادی را از چنبره استعمار و استبداد- ذلت و حقارت- هرج و مرج – فقر و فساد و بی قانونی نجات دادید و در همه زمانه ها سبب افتجار ملت و میهنید.
اینک مردی آزموده – وارسته و صادق- آزاده و خردمند و عارف- از سلاله رسول الله(ص) جناب آقای مهندس میرحسین موسوی بار دگر پرچم پیشرفت- استقلال – قانون و عدالت و آزادی را بر بام ملت ایران برافراشته تا در گستره بیداری- خرد و آگاهی و در پهندشت عزم اراده مردم اردوگاه هرج و مرج و قانون گریزی – رکود و فساد – تورم و گرانی – حقارت و فریب و نیرنگ را برچیند.
و در بخشی دیگر چنین آمده است:
تبریزیان- ای اهل هوش و شعور مردم ایران, به استقبال و هماوردی شما منتظر است. ای مردم تبریز صمیمیت تان, پرشور و بیداری آگاهی تان افزون و زندگی تان زلال و شفاف و سرسبز سرسبز باد . سربلند و پرآوازه باش ای تبریز
دکتر محمد امین ریاحی درگذشت
نویسنده تاریخ خوی, به تاریخ پیوست
تقریبا حوالی ظهر بود که ییامک کوتاه اعلام کردند: دکتر محمد امین ریاحی درگذشت.
بقول جلال خبر بد چه زود منتشر می شود.
کمی تحقیق خبر را کامل کرد: دکنر محمد امین ریاحی نویسنده, مورخ, محقق و شاعر خویی صبح روز جمعه , در سن 86 سالگی در یک از بیمارستان های تهران به علت کهولت سن , درگذشت.
مراسم خاکسپاری وی روز شنبه و با حضور خانواده اش برگزار خواهد شد. ولی مراسم ترحیم آن مرحوم روز سه شنبه در مسجد الرضای تهران واقع در خیابان خرمشهر- میدان نیلوفر از ساعت 5/6 الی 8 عصر برگزار خواهد شد.
روز پنجشنبه نیز مجلس ختمی در شهرستان خوی به یاد آن مرحوم برگزار خواهد شد.
مانده بودم برای آن مرحوم چه بنویسم. صفحات نشریه کامل شده بود و در حال بسته شدن بود که این خبر را دریافت کردم. باید در همین شماره از او می نوشتم از او که عمرش را به نوشتن گذراند . از او که تاریخ شهرمان را نوشت. از او که مزارشمس را به جهانیان شناساند. رفتم سراغ آرشیو تا برای شماره بعد با کمک گرفتن از نویسندگان شهرمان چیزی در بیاورم در خور شان آن بزرگوار.
دكتر محمد امين رياحي در یک نگاه
استاد دانشگاه تهران محقق و نويسنده »تاريخ خوي«
محمد امين رياحى محقق، اديب، مصحح و فارسى پژوه متولد : 1302 خوى
ـ دكتراى زبان و ادب فارسى از دانشگاه تهران 1336
ـ استاد مدعو در دانشگاههاى آنكارا و استانبول
ـ برنده جايزه كتاب سال در دوسال 1352 و 1372
ـ مؤسس رايزن فرهنگى ايران در تركيه
ـ اولين محققى كه وجود آرامگاه شمس تبريزى در ايران( خوي) را اثبات كرد.
برخى از آثار وى عبارتند از:
ـ كتاب درسى ( تاريخچه كتابهاى درسى در ايران و گزارش اصلاح آن)
ـ نفوذ زبان و ادبيات فارسى در قلمرو عثمانى
ـ كسايى مروزى (زندگى، انديشه و شعر او)
ـ گلگشت در شعر و انديشه حافظ
ـ سفارتنامه هاى ايران (تاريخ روابط پانصدساله ايران و عثمانى)
ـ تاريخ خوى (كتاب برگزيده سال 1372)
ـ سرچشمه هاى فردوسى شناسى
ـ بگشاى راز عشق (گزيده كشف الاسرار ميبدى)
ـ فردوسى (زندگى و انديشه و شعر او)
و . . .
تصحيحات وى عبارتند از:
ـ جهان نامه (متن كهن جغرافيايى(
ـ مفتاح المعاملات
ـ مرصادالعباد (با بيش از 11 چاپ و كتاب برگزيده سال 52(
ـ رتبه الحيات خواجه يوسف همدانى
ـ نزهه المجالس
شرح یک دیدار
بامحمد امین ریاحی محقق و مورخ و نویسنده مشهور کشورمان
من با یاد و خاطره خوی نفس می کشم
این مقاله اولین بارتاریخ 27 مرداد سال 1378 در هفته نامه ی خوی چاپ شد و. دومین بار سال 1387 در اورین
باریک و بلند با باز شدن در، در مقابلمان ظاهر شد. با شنیدن نام « خوی» آشکارا شانه هایش لرزیدو در چشمانش چلچراغ روشن شد و مروارید غلطانی را دیدم که از گونه هایش سرید و بر زمین افتاد. به گرمی استقبالمان کرد و آغوش گرمش مامن تاریخ ما شد و وجود ما گمشده ی سالیانش را که در غربت به جستجویش بود، پیش چشمانش دید.
هزاران سوال در ذهنم بود تا در حضور استاد مطرح کنم. اما تا نشستم و نام خوی را ترنم کردیم، آرام آرام بارش کلماتش آغاز شد، جویباری خنک و زلال گشت و ما را در هوای دم کرده ی تهران به آبتنی دعوت کرد. در جویبار کلماتش که به آهنگی ملایم چون بارش یک ریز پیانو نواخته می شد، به آبتنی نشستیم و همه تن گوش شدیم و هر آنچه سوال داشیم، فراموشمان شد.
با کلام استاد همسفر شدیم و از تونل تاریخ گذشتیم و به گذشته ها رسیدیم. به جنگ جهانی اول، هجوم روس ها و ارمنی ها و آسوری ها و آنگاه فتنه ی سیمتقو و قتل عام وحشیانه ی مردم ارومیه و کشتار 20 هزار نفر که 12 نفر از نیاکان استاد در ان قضیه جان باخته بودند. سخن از مقاومت مردم خوی شد و از عباس توپچی، که تنها توپچی شهر بود تنها توپ نادری را بالای دیوار قلعه ی خوی برده بود و حدود چند روز مقاومت در مقابل آن همه هجوم.
آنگاه در کوچه باغ های خوی قدم زدیم که هر کدام هزاران خاطره داشتند. از کوچه حاتم خان، تلگراف و خانه ی پدری استاد از کوچه سکتلوی کوچک و بزرگ، توتلو، مقبره... و محله و شهانق، وجب به وجب خوی را گشتیم در کوچه های خاکی بچه گانه بازی کردیم. در جوی های کوچک پابرهنه دویدیم و خرده شیشه ها پاهامان را زخمی کردند.
به دیدار شمس رفتیم. این عارف رافضی که شوریده و رندانه به هر کجا که می رسید، شوری و قیامتی برپا می ساخت و آنگاه از چشم مشتاقانش غیب می شد. تا شهری دیگر و قیامتی دیگر. او اینک به خوی رسیده بود و در قلب خویی ها آرام گرفته بود. گویا خود می دانست آرامش همیشگی را در این دیار خواهد یافت. هر چه جوش و خروش مریدان بیشتر می شد، آرامش او افزون تر می شد. آرامش او افزون تر می گشت. وصال به معشوق، رسیدن به معبود و آرامش ابدی. شمس شورانگیز برای همیشه در خوی آرام گرفت و آرامید.
به آنان که در وجود مقبره ی شمس در خوی، تشکیک می کنند و منافع حقیرانه ی شان باعث می شود، سست ترین و بی پایه ترین حرفها را بزنند، باید گفت: دهانتان را آب بکشید، تاریخ مجسم خوی استاد محمدامین ریاحی اینجاست. برای رد یک نظریه تاریخی، باید از تاریخ شاهد آورد، و کیست که در مقابل ادله ی محکم استاد توان ایستادگی داشته باشد. وقتی پرفسور گلپنارلی قطب پوست نشین شمسیه در مقابل براهین استاد سر تعظیم فرود می آورد.
تا از این سفر رویایی برمی گردیم، شب شده است و خورشید نقاب بر چهره کشیده، به خانه ی استاد برمی گردیم. و با این مژده ی استاد روبرو می شویم که: چاپ دوم«تاریخ خوی» در مهر ماه آماده خواهد شد. با اضافات و مطالب جدید و...و براین مژده گر جان فشانم رواست.
رخسار استاد گل انداخته است. جوان شده است. گفتم جوان؟ اشتباه کردم، نوجوان شده است. یاد ایام. یاد گذشته ها، دوباره حال و هوای نوجوانی را بازگردانده. از شیطنت ها و شادی ها و دنیای بی خبرانه ی کودکی می گوید. اما گاهی دلش می گیرد و از ستم هایی که بر شهرمان رفته یادی می کند. از آنها که صداقت را صمیمیت را، و محبت را بی هیچ چشمداشتی عرضه می کردند. از آ نها که اسطوره ی مقاومت تاریخ این در زخمناک، این خاک چاک چاک بودند، صحبتی می راند و قطره ی اشکی می افشاند و باز شلنگ انداز و پای کوبان کوچه باغ های خاطرات کودکی را درمی نوردد.
استاد به عنوان یک مورخ که آوازه ی شهرتش مرزهای خاکی را درنوردیده و به عنوان کسی که بیش از نیم قرن در تاریخ خوی کنکاش نموده، می گوید: « دو صفت خویی ها در طول تاریخ واقعا به چشم می آید:
1-صداقت و محبت خویی ها
2-مقاومت خویی ها
و تاریخ خود بهترین گواه است که استاد با تمامی صداقت و محبتی که از خویی بودن به ارث برده، چنین می گوید.» وقت رفتن است و خداحافظی. از طرفی دل کندن از استادی که در تمام دوران زندگی آرزوی دیدارش را داشتم، مشکل است و از طرف دیگر این غریزه ی لاکردار خودخواهی وادارم می کند که بحث را بکشانم به هفته نامه های خوی و تاییدی از او نسبت به این قلم شلخته و خام.
تعریف و تمجید ها و اظهار لطف ها را به حساب شاگردنوازی استاد می گذارم و بارخودخواهی ام سبک می شود و هندوانه ای که زیر بغلم جای گرفته، آرامم می کند. اما وقتی می گوید:
« هر هفته با دریافت و خواندن هفته نامه های خوی جوان می شوم و شعله های گرم مهر خوی در وجودم زبانه می کشند»به خود می بالم که در تهیه ی هفته نامه ها از دور دستی بر اتش دارم و به همه ی آنها که در نوشتن و تهیه و چاپ و انتشار هفته نامه ها سهیم هستند و من افتخار شاگردی همه شان را دارم، افتخار می کنم و پر از غرور و نشاط می گردم.
خوشحال از اینکه پیرمرد را با یاد و خاطره ی « خوی» این نگین زیبای انگشتری اذربایجان ایران اسلامی جوان و بشاش کرده ام و شرمسار و ناراحت از اینکه خسته اش کردم، خداحافظی می کنم و تا روزی دیگر و دیداری دیگر و آرزوی عمری طولانی برای استاد
وصيت نامه ياردانقلی
اینجانب یک فقره آدم, در کمال صحت و سلامت ( سلامت جسمانی را عرض می کنم با سلامت عقلی اشتباه نشود) وصیت نامه خود را می نویسم تا حضرات وراث برای اموال نداشته و باقی نمانده ام به سر و کول همدیگر نپرند و دعوا و مرافعه نیندازند.
پس این شما و این هم وصیت نامه من برای حضرات وراث محترم:
1-انچه از من باقی می ماند مقدار قابل توجهی دست نوشته های بی مصرف است که اگر در زمستان به درک واصل شدم می توانید بر سر قبرم اتششان بزنید تا تشییع کنندگان قدری گرم شوند و بیش از حد فحشم ندهند که چرا در چله زمستان ریق رحمت را سرکشیدم.
اگر در فصل های دیگر پیک اجل به سراغم آمد می توانید آثارم را به عنوان کاغذ باطله به نمکی ها بفروشید و از پول حاصل برایم حلوا خیرات نمایید. ( لطفا نفرمایید که ادم پر مدعایی هستم. اگر قدر چند نواله حلوا هم برایتان ارزش نداشتم. حداقل برای پز دادن به در و همسایه حلوا پختن یادتان نرود. )
2-مقدار زیادی قرض و قوله دارم که می دانم وراث عزیز توان پرداختشان را ندارند. پس بعد از مرگم حضرات وراث خودشان را گم و گور فرمایند تا یقه شان گیر طلبکارانم نیفتد.
3-چون در همه ی عمرم مستاجر بودم. و به این امر عادت کرده بودم. خواهشمندم مرا در قبر اجاره ای چال فرمایید تا بعد از مرگ ترک عادت نکنم.
4-سنگ قبرم را قدری بلند تر از سطح زمین بکارید تا رهگذران لگد کوبم نفرمایند و آنقدر هم بلند قرار ندهید که حضرات رهگذر به جای سکو استفاده نمایند و چایی و سماور بیاورند و سر قبرم معرکه بگیرند و غش غش بخندند و من آن زیر عذاب بکشم و دم بر نیاورم.
5-در غسالخانه به غسال بگویید این مرحوم در عمر خود از شامپو و چسب مو و زل مو استفاده ننموده برای اینکه بی نصیب به زیر خاک نرود بجای صابون و خاک اره و پوکه چوب, مرا با شامپو بشورد و به موهایم ژل و چسب بمالد.
6-هر گونه سوء استفاده از مرگ من برای کلیه حضرات ابن الوقت ممنوع است و من شهادت می دهم که اگر کسی پیش مسوولان محترم برود و ادعا نماید که بعد از مزاکرات 4 ساعته او من حاضر شده ام بمیرم. کاملا دروغ است و فرشته موت وقتی به سراغم امد کاملا تنها بودم و با کسی در مورد این مساله مشورت نکرده ام.
7-شاید یک عده ای مدعی شوند که از نفوذشان استفاده نموده اند مرا مجبور به قبول دعوت مرگ کرده اند. این ادعا هم کاملا بی اساس است و ساخته و پرداخته ذهن های علیل و مریض. چرا که من همانطور که در زندگی ام مستقل بودم و چوب این مساله را با شدت هر چه تمامتر از دست حضرات نوش جان کردم(بارها وبارها) در قبول مرگ نیز کاملا مستقل بودم و تا پیک اجل سر رسید. گفتم: بفرمایید. من حاضرم.
8- از همه آنهایی که نان و آبشان از راه سخن چینی و نمامی و راپرت و گزارش علیه من تامین می شد و از این راه به نان و نوایی رسیده اند. پوزش می طلبم و عاجرانه درخواست می نمایم که حقیر سراپا تقصیر را عفو فرمایند چرا که با مرگ خویش نانشان را آجر کردم و باعث شدم از قدر و قیمتشان در نزد برخی ها کاسته شود.
9-در طول عمرم برای شندرغاز پول پیش هیچ شخصی عجز و لابه نکردم و گردن کج ننمودم. برای دریافت 5 یا 7 هزار تومان از شرف و حیثیت خود مایه نگذاشتم. آس و پاس اما سربلند زندگی کردم. از وراث عزیز هم خواهشمندم برای تهیه پول هزینه کفن و دفن و سدر و کافور و قبر و دستمزد غسال, به عجز و التماس نیفتند. چند مدتی نعش بی صاحبم را روی زمین بگذارند و بروند تا شهرداری بیاید و جمع و جورم کند.
10-اگر بر سر قبرم از باب خیرات میوه و شیرینی می گذارید و برنج می پاشید. دقت نمایید که پرتقال ها مال کشوری نباشد که فردا پشت سرم حرف درمی اورند و برنج ها پاکستانی نباشد که برای در امان ماندن از بید زدگی به آنها مواد شیمیایی می زنند و گنجشک های بخت برگشته با خوردنشان تلف می شوند.
11-بر روی سنگ قبرم عکس خودکار و یا قلم و کاغذ حکاکی نمایید تا مایه عبرت دیگران شوم و بدانند که آخر و عاقبت کسانی که مثلا مثل من خبرنگار و نویسنده و از این عناوین دهان پر کن می شوند همین است که می بینند.
12-بر روی قبرم تابلوی خوردن گوشت مرده ممنوع است بزنید تا آدمیان از غیبت در پشت سرم خودداری بکنند(مگر می توانند؟) و سوسک ها و عقرب ها و رتیل ها و مارها و مارمولک ها از گشتم نخورند که از بس در همه ناهار ها شام ها و صبحانه ها پنیر خورده ام. گشتم شور است و فشار خونشان را بالا می برد و حیوانکی ها دچار آنفارکتوس یا همان سکته قلبی می شوند. ( می بینید که اصطلاحات علمی هم بلدم و بلغور می نمایم.)
13-از اینکه دعوت پیک اجل را اجابت می کنم خوشحالم و از اینکه نمامان و سخن چینان و بدخواهان و حسودان را بدون سوژه می گذارم. بسی ناراحت و متاسفم. خدا اموات همه تان را بیامرزد و روح مرا هم قرین رحمت فرماید.
آمین.
نماینده مجلس شورای اسلامی:
تحریف معیارهای انقلاب اسلامی, حربه ی جدید استکبار و عوامل داخلی اش می باشد.
استکبار جهانی با تحریف معیارهای انقلاب اسلامی می خواهد ملت بزرگ ایران را به سازشکاری بکشاند.
دکتر مهدی کوچک زاده با اعلام این مطلب افزود: چون دشمنان ما از انواع توطئه ها برای شکست مردم بهره نگرفتند. تلاش کردند معیارهای مردم را عوض نمایند و انقلاب مخملی راه بیندازند.
این نمانیده مجلس شورای اسلامی که به دعوت بسیج دانشجویی شهرستان خوی در همایش یک روزه جریان شناسی انتخاب دهم در این شهرستان حضور یافته بود, گفت:
راه امام معیار و الگوی همه آنهایی بود که انقلاب کردند, در جنگ حضور یافتند و شهید شدند و مجروح شدند . اما دست از آرمانهایشان برنداشتند.
وی با اشاره به انتخابات ریاست جمهوری گفت: برای انتخاب رئیس جمهور ما باید معیار داشته باشیم. معیار ما ارزشهای امام راحل و رهبر فرزانه مان است.
کوچک زاده به سخنان برخی از کاندیداها پرداخت و افزود: آنهایی که دم از سازش می زنند و خود را طرفدار امام می خوانند, باید بدانند که در مکتب امام, سازش با استکبار معنایی ندارد و این ملت برای ارزان شدن گوجه فرنگی انقلاب نکرده است. برای استقرار ارزش های اسلامی انقلاب کرده است.
وی در بخش دیگری از سخنان خود گفت: آقایانی که در روزنامه های خود تیتر می زنند: اعدام کودکان را متوقف کنید. چرا با آبروی اسلام بازی می کنند. مگر چند کودک در این نظام اعدام شده است که این همه داد و قال راه می اندازند.
کوچک زاده با شجاعانه خواندن مواضع رئیس جمهور تصریح نمود: ایستادگی در مقابل استکبار و امریکا و اسرائیل, موجب سرفرازی و سربلندی ملت می گردد.